سحرگاهان که خورشید دل افروز
ز پشت کوه، سر زد شاد و پیروز
ملول و خسته از احوال دنیا
زخانه، رخت بر بستم به صحرا
لب جوئی نشستم در بهاران
نظر کردم به گشت روزگاران
جهانی پر تلاطم دیدم وشور
فشار چکمه و سرپنجه زور
دراو، هرگوشه صد نیرنگ دیدم
فضا را بر ضعیفان، تنگ دیدم
در این دنیای پر آشوب و غوغا
بود قانون جنگل، حکم فرما
نصیب این یکی، صد گونه نعمت
از آن دیگری، فقر و مذلت
گروهی در نماز و در عبادت
به شوق حوریان باغ جنت
کسی را الفتی با بی کسان نیست
ز مهر و معدلت ، جائی نشان نیست
حکومت در کف سرمایه داران
زمانه بر مراد مفت خواران
چو افکندم نظربر خاک ایران
که از جور و ستم، گردیده ویران
رژیمی دیدم آنجا سخت غدار
که ملت گشته درچنگش گرفتار
رژیم قتل و کشتار و جنایت
رژیم دزدی و تاراج و غارت
چه سرکوب و چه کشتار است اینجا
چه سرها برسر دار است اینجا
امان از دست این شیخان شیاد
از این نامردمان، فریاد! فریاد!
در این کشور که زن اندرحجاب است
اساس کارها یکسر، خراب است
فقیه و شیخ و ملای تبه کار
چه ها کردند با این خلق هشیار
زآزادی در این کشور، نشان نیست
کسی از جور ملا، در امان نیست
بهشت و دوزخ موهوم ادیان
در این دنیا بود هرجا، نمایان
بهشت از آن اهل مال و جاه است
سرای جاودان شیخ و شاه است
فقیه شهر از اهل بهشت است
اگرچه زشت خوی و بدسرشت است
جهنم مسکن بیچارگان است
برای مردم بی خانمان است
هرآن فردی که بی پول است ومحروم
به ماندن در جهنم، گشته محکوم
که این حکمی ز احکام خدائی است
اساس و پایه زهد ریائی است
که این، دستور تورات است و قران
بود انحیل هم برآن، گواهان
درون دوزخ پر دود و آتش
نه بینی کس، به جز خلق ستمکش
میان شعله های داغ و سوزان
نشانی نیست از اشراف و اعیان
نشانی نیست از شاه خطا کار
و یا از شیخ شیاد ریا کار
هر آنجائی که ظلم بی حساب است
علاج و چاره، تنها انقلاب است
که با طوفان خشم و قهر وعصیان
شود کاخ ستم یک باره، ویران
پایان اسفند ماه سال 1403