آرامش دوستدار کتابی دارد بنام امتناع اندیشه در تفکر دینی، در اين کتاب روشنفکر ايرانی که هنر او در نينديشيدن است به گونهای بنیادین نقد میشود و دوستدار تلاش می کند گره گوریده اندیشه فرهنگی ما را باز کند. آرامش دوستدار بر این باور بود که شاکله فرهنگی ما دینی ست از همان آغاز و همین امر باعث شده است که ناپرسنده باشیم و همین ناپرسندگی باعث ناتوانی ما در عرصه فرهنگی شده است.دينخويی و ناپرسايی فرهنگی ما را انديشیدن و پرسيدن دور کرده است و می کند و همین امر باعث شده است که ما رو به ادبار برویم. این نقد همچنان که روشنفکر دینی را زیر ضرب می گیرد بهمان سختی اندیشه ورزان چپ را نقد می کند.و بالکل این نقد یک نقد فرهنگی و تاریخی ست نه سیاسی و حتی ربطی به بر آمدن اسلام در ایران هم ندارد. ناغافل عده ای پیدا می شوند و به دوستدار می تازند که دوستدار با این کارش عملکرد فاجعهبار روشنفکران بیمایهی ایرانی را به گردن چیزی می اندازدکه از قضا با آن سر ستیز داشتند.
راه فرار هوشمندانهای برای چپ ها تا زیر بار مسئولیت اعمال و افکارشان نروند. روشنفکر ایرانی از جمله خود نویسنده که تا خرتناق در تئوریهای مهندسی اجتماعی و چپگرایانهی ساخت انسان طرازنوین گیر کرده اما رستگاری را چیزهای دیگری میبیند و زمانی که دو دوتایش چهارتا نمیشود تقصیر رو بر گردن دیگری میاندازد که ما نبودیم، دینخویی بود. در این به ظاهر نقد معلوم نیست این روشنفکر بی مایه ایرانی چه کسی ست و گناه نابخشوده چپ ها در صد سال اخیر چه بوده است و نسبت آرامش دوستدار با چپ ها چه نسبتی ست.
دوستدار با پژوهش در متون ادبی و دینی و فلسفی بدنبال این بودکه چرا ما به ادبار رسیده ایم و در آخر به امتناع تفکر در اندیشه دینی رسید وکارش هیچ نسبتی با اندیشه چپ ندارد. آرامش دوستدار شاکله فرهنگی ما را دینی می دانست و این دینی بودن بر می گشت به دور دست تاریخ تا جایی که هنوز نام و نشانی از اسلام و پیامبرش نیست. در حالی که بر آمدن چپ و اندیشه ورزانش مربوط اند به صد سال اخیر و بحث دوستدار بر می گردد به دولت دینی ساسانیان و حتی پیش از آن. این فرم نقد از سوی هواداران استبداد گذشته که این روز ها خود را با سرنام نو پهلوی گرایان آب بندی می کنند کاری به تاریخ و رویداد هایش ندارد که چپ در صد سال گذشته یا در حبس بوده است و یا در تبعید و یا در گورستان های بی نام از گفتن باز مانده است و هیچ زمانی در راس قدرت نبوده است که مرتکب جنایتی شده باشد.
ونقش چپ در سقوط دودمان پهلوی نقشی محوری با توجه به وزن سیاسی و اجتماعیش نبوده است.اسناد ساواک بخوبی نشان می دهد که تا آبان سال ۵۷ یعنی چیزی نزدیک به سه ماه مانده به سقوط آن دودمان چریک ها در خیابان ها توسط گشت های ساواک شکار می شده اند و تیمسار مقدم ریاست ساواک در گفتگو هایش با آیت الله بهشتی نگران نفوذ چریک ها و مجاهدین در تظاهرات مذهبیون است و قول می دهد تمامی دستگیر شدگان راهپیمایی نماز فطر را آزاد کند. اگر بخواهیم کسی یا کسانی را بعنوان عاملان اصلی رویداد ۵۷ یا بقول سلطنت طلب ها در تمامی نحله های ریزو درشت شان فتنه ۵۷ بنامیم کسی نیست جز محمد رضا پهلوی و سیستم نا کار آمد و فاسد استبداد سلطنتی. نوپهلوی گرایان نه در پی نقد اندیشه های آرامش دوستدارند و نه در پی نقد اصولی کارنامه چپ ها در پی آب بندی کردن نظامی فاشیستی اند که خود را با به صحنه آوردن ثابتی مرد ابرو کمانی ساواک رونمایی می کند.
مهرداد لطفی