مقدمه
یک بار دیگر، مجلس شورای اسلامی ایران، بهعنوان بازوی مقنن یک رژیم تمامیتخواه، تصمیمی گرفت که هیچ شکی باقی نمیگذارد: جمهوری اسلامی نهتنها به مطالبات اقوام ایران بیاعتناست، بلکه بهطور سیستماتیک در حال نابودی هویتهای قومی و فرهنگی است. این تصمیم نه از روی بیتوجهی یا سهلانگاری، بلکه بخشی از یک سیاست کلان و برنامهریزیشده برای تحمیل یکدستی فرهنگی و زبانی در ایران است؛ سیاستی که از آغاز شکلگیری این حکومت، در حوزههای مختلف آموزشی، رسانهای و سیاسی دنبال شده است.
رد شدن کلیات «طرح تدریس ادبیات زبانهای قومی و محلی» در مدارس کشور، تنها یک رأیگیری ساده نبود؛ بلکه سندی دیگر بر ادامه پروژهی آسیمیلاسیون و محو هویتهای غیرفارسزبان در ایران است. این اقدام نشان میدهد که حکومت نهتنها حاضر نیست حقوق فرهنگی اقوام را به رسمیت بشناسد، بلکه حتی در چارچوب قانون اساسی خود نیز، که اصل پانزدهم آن تدریس زبانهای محلی را مجاز میداند، هیچ التزامی ندارد.
نمایندگانی که به این طرح رأی منفی دادند، با استدلالهایی مضحک و غیرعلمی، تدریس زبانهای محلی را «خلاف امنیت ملی» دانستند. اما حقیقت این است که ترس واقعی حکومت از گسترش آموزش زبانهای قومی، نه امنیت ملی، بلکه امنیت ایدئولوژیک و سلطهگرایانهی خود است. آنها میدانند که آگاهی زبانی بهمعنای آگاهی هویتی است و ملتی که هویت خود را بشناسد، بهراحتی تسلیم سیاستهای سرکوبگرانه نخواهد شد.
سرکوب زبان مادری در ایران، تنها محدود به عدم تدریس در مدارس نیست. این سیاست در قالبهای متعددی اعمال شده است؛ از حذف نامهای غیرفارسی از اماکن و ثبت احوال گرفته تا ممنوعیت انتشار گستردهی مطبوعات و رسانههای غیرفارسیزبان. در چنین شرایطی، رد شدن این طرح را نمیتوان صرفاً یک تصمیم آموزشی دانست، بلکه باید آن را بخشی از سیاست یکدستسازی فرهنگی و سرکوب سازمانیافتهی اقوام در ایران تلقی کرد.
این تصمیم پیام آشکاری برای میلیونها ترک، کرد، عرب، بلوچ و دیگر اقوام ایران دارد: شما شهروند درجه دو هستید و زبان و فرهنگتان هیچ جایی در ساختار رسمی این کشور ندارد. اما آنچه جمهوری اسلامی فراموش کرده، این است که زبان و فرهنگ، مفاهیمی نیستند که بتوان آنها را با یک مصوبهی حکومتی از بین برد. تاریخ نشان داده است که سرکوب فرهنگی نهتنها موجب حذف یک هویت نمیشود، بلکه به مقاومت بیشتر و انسجام هویتی قویتری در میان گروههای تحت فشار منجر خواهد شد.
زبان، هویت، و ابزار سرکوب
یکی از کارآمدترین ابزارهای یک حکومت سرکوبگر برای سلطهی مطلق، تحمیل زبان واحد و نادیدهگرفتن زبانهای بومی است. در ایران، سالهاست که ممنوعیت آموزش به زبان مادری، نسلهای متعددی از کردها، ترکها، عربها، بلوچها و دیگر اقوام را از حق مسلمشان برای یادگیری و آموزش به زبان خود محروم کرده است. این سیاست، نه یک اتفاق یا اهمال ساده، بلکه بخشی از راهبرد کلیتر جمهوری اسلامی برای تحقیر، یکسانسازی اجباری و حذف تدریجی فرهنگهای غیرفارس است. فراتر از محدودیتهای آموزشی، این سیاست در رسانهها، ادارات دولتی و حتی فضاهای عمومی نیز اجرا شده است، تا جایی که سخن گفتن به زبانی غیر از فارسی، حتی در مکالمات روزمره، میتواند با برخوردهای تبعیضآمیز همراه شود.
زبان، نه فقط وسیلهای برای ارتباط، بلکه حامل تاریخ، فرهنگ، و جهانبینی یک ملت است. تحمیل یک زبان رسمی و سرکوب زبانهای دیگر، در واقع تلاشی برای از بین بردن حافظهی جمعی گروههای زبانی و قطع ارتباط آنها با گذشتهشان است. این سیاست در ایران از طریق تغییر نامهای محلات، تحریف تاریخ در کتابهای درسی و تحمیل فارسی بهعنوان زبان انحصاری در رسانهها و دانشگاهها اجرا شده است. در نتیجه، بسیاری از جوانان غیرفارسزبان، حتی اگر به زبان مادری خود سخن بگویند، در نوشتن و خواندن آن بیسواد میمانند، که این خود مانعی در انتقال فرهنگی بین نسلها ایجاد میکند. این وضعیت نه تنها موجب بحران هویتی میشود، بلکه تبعیض سیستماتیکی را نیز در حوزهی اقتصادی و اجتماعی رقم میزند.
در چنین شرایطی، سیاست زبانی جمهوری اسلامی تنها یک ابزار اداری یا آموزشی نیست، بلکه وسیلهای برای تحکیم سلطهی ایدئولوژیک و ایجاد تبعیض ساختاری است. این سیاست، نهتنها حقوق فرهنگی اقوام را نادیده میگیرد، بلکه راه را برای افزایش نارضایتی، انزوای اجتماعی و حتی واکنشهای سیاسی باز میکند. نمونههای تاریخی نشان دادهاند که هرگاه زبانی سرکوب شود، هویت گروههای زبانی تحتفشار قرار گرفته و این میتواند به شکلگیری جنبشهای اعتراضی و هویتخواهانه منجر شود. سرکوب زبانی، تنها یک اقدام منفرد نیست، بلکه بخشی از شبکهای از سرکوبهای گستردهتر است که هدف آن یکدستسازی اجباری و تضعیف هرگونه تنوع فرهنگی و هویتی در ایران است.
ترس از زبان مادری؛ وحشت از آگاهی
سؤال اساسی اینجاست: چرا جمهوری اسلامی تا این اندازه از آموزش زبان مادری هراس دارد؟ پاسخ ساده است؛ هر زبانی که در کنار زبان فارسی آموزش داده شود، دروازهای به سوی تاریخ، فرهنگ و هویت مستقل یک قوم است. حکومتی که مشروعیت خود را بر سرکوب بنا کرده، نمیتواند بپذیرد که ملتی آگاه شود، تاریخ خود را بخواند و هویتش را بازشناسد. از نگاه حاکمان تهران، آگاهی قومیتها بهمعنای فروپاشی روایت رسمی و دروغین «یک ملت، یک زبان» است؛ روایتی که در واقع چیزی جز ابزار ایدئولوژیک برای تداوم استبداد نیست. در این میان، سیاستگذاران حکومتی نهتنها از آموزش زبانهای غیرفارس جلوگیری میکنند، بلکه بهطور هدفمند از زبان فارسی بهعنوان ابزاری برای استحالهی فرهنگی بهره میبرند. تغییر اسامی شهرها و روستاها، ممنوعیت ثبت نامهای غیرفارسی، و بازنویسی تاریخ به نفع روایتهای دولتی، همگی در راستای پاک کردن حافظهی تاریخی این ملتها صورت گرفته است.
این هراس حکومتی از زبان مادری، در واقع ترسی از آگاهی و حقطلبی است. زبانی که امکان آموزش و پرورش مستقل را فراهم کند، قدرت مقاومت و پرسشگری را در میان اقوام زنده نگه میدارد. جمهوری اسلامی بهخوبی میداند که محرومیت از آموزش به زبان مادری، نهتنها موجب وابستگی فکری و فرهنگی افراد به گفتمان رسمی میشود، بلکه در بلندمدت زمینهای برای استعمار درونی و پذیرش سلطهی حکومتی فراهم میکند. در چنین شرایطی، فردی که از خواندن و نوشتن به زبان خودش محروم است، در برابر ایدئولوژی رسمی بیدفاعتر خواهد بود. این سیاست در طول دههها نشان داده که هدف نهاییاش نه فقط تحمیل فارسی، بلکه فرسایش تدریجی زبانها و فرهنگهای غیرفارس و در نهایت جذب کامل این اقوام در هویت اجباری حکومتی است.
با اینحال، سرکوب زبانی بهجای آنکه زبانهای مادری را از بین ببرد، اغلب موجب مقاومت و تقویت آنها شده است. هرچند که ممنوعیتهای رسمی و غیررسمی، آموزش سازمانیافته را دشوار کرده، اما جنبشهای فرهنگی در میان اقوام مختلف برای زنده نگهداشتن زبانهای خود، از طریق نشر کتاب، کلاسهای غیررسمی، و فعالیتهای فرهنگی، بهطور مستمر ادامه دارد. این پایداری نشان میدهد که علیرغم سیاستهای سرکوبگرانهی جمهوری اسلامی، زبان مادری نهتنها صرفاً یک ابزار ارتباطی، بلکه نمادی از هویت، ایستادگی و مبارزه با فراموشی تحمیلی است. در واقع، هر محدودیتی که از سوی حکومت بر زبانهای غیرفارس اعمال شده، ارادهی ملتها را برای حفظ و احیای آنها دوچندان کرده است.
سرکوب فرهنگی: از انکار هویتهای قومی تا بحران ملی
جمهوری اسلامی سرکوب را تنها در بازداشت، شکنجه و اعدام خلاصه نمیکند. سرکوب فرهنگی، که به شکلی نرمتر اما عمیقتر از استبداد خود را نشان میدهد، در واقع یکی از پیچیدهترین و طولانیترین اشکال سرکوب است که با گذشت زمان اثرات مخربتر و گستردهتری بهبار میآورد. این نوع سرکوب از یک سو به طور مستقیم به حذف آزادیهای فردی و اجتماعی میپردازد و از سوی دیگر، با تخریب هویتهای فرهنگی و قومی، شکافهای عمیقتری در بافت اجتماعی ایجاد میکند. از آنجا که این سرکوب به صورت تدریجی و پنهان انجام میشود، اثرات آن بسیار پایدارتر و دامنهدارتر از سرکوبهای مستقیم و خشونتآمیز است.
یکی از ابزارهای اصلی این سرکوب فرهنگی، محرومیت از زبان مادری است. زبان نه تنها وسیلهای برای ارتباط است، بلکه ابزاری است برای حفظ و انتقال هویت فرهنگی و اجتماعی. هنگامی که زبانهای محلی از تعلیم و تدریس در مدارس حذف میشوند و تنها زبان رسمی، یعنی فارسی، به عنوان زبان آموزش معرفی میشود، این اقدام نه تنها به نادیده گرفتن هویت اقوام مختلف میانجامد، بلکه ریشههای فرهنگی آنان را نیز تهدید میکند. این مسئله از تبعیضهای ابتدایی شروع میشود و به تدریج میتواند به بحرانهای اجتماعی بزرگتر تبدیل شود.
در کنار این، تغییر نامهای جغرافیایی به اسمهای فارسی نیز یکی دیگر از ارکان سرکوب فرهنگی است. این تغییرات، که به ظاهر به منظور یکسانسازی و ملیگرایی بهکار میروند، در حقیقت اقداماتی برای محو تاریخ، فرهنگ و هویتهای محلی هستند. تغییر نامها در بسیاری از موارد، به معنای انکار تاریخ و فرهنگ منطقهای است که نسلها در آن زندگی کردهاند و این اقدام بر عمق شکافهای قومی و فرهنگی میافزاید. همینطور، ممنوعیت انتشار مطبوعات و رسانههای غیرفارسیزبان، به نوعی دیگر از سرکوب فرهنگی تبدیل شده است که مانع از آن میشود که اقوام مختلف بتوانند صدای خود را در فضای عمومی به گوش دیگران برسانند و در نهایت، این سیاستها موجب انزوا و جدایی بیشتر اقوام از یکدیگر میشود.
در حالی که حاکمیت ایران این سیاستها را تحت عنوان «ملتسازی» توجیه میکند، واقعیت این است که در عمل شاهد حذف سیستماتیک تنوع فرهنگی، زبانی و قومی هستیم. هرچند که جمهوری اسلامی به عنوان بخشی از سیاستهای خود، تلاش دارد تا هویت واحد و یکپارچهای از جامعه ایران بسازد، اما آنچه در واقع به آن دامن میزند، شکافها و تنشهای بیشتری است که میان اقوام مختلف کشور بهوجود میآورد. طرحهایی مانند تدریس اجباری تنها به زبان فارسی، نه تنها خلاف حقوق ابتدایی بشر است، بلکه در نهایت به ایجاد نارضایتی و شکافهای اجتماعی میانجامد. این سیاستها بر اساس یک دیدگاه ایدئولوژیک واحد به اقوام مختلف نگاه میکند، در حالی که جامعه ایران به وضوح یک مجموعه متنوع از اقوام، زبانها و فرهنگها است.
در نهایت، سرکوب فرهنگی نه تنها به حذف آزادیهای فردی و اجتماعی میپردازد، بلکه با آسیبهای عمیقتر و ماندگاری بیشتر، به تخریب بافت اجتماعی کشور منجر میشود. این سیاستها که تحت عنوان «ملتسازی» به اجرا درمیآید، در حقیقت گامی در جهت انکار هویتهای قومی و فرهنگی است که در طول تاریخ شکل گرفتهاند. رد این طرحها و مقابله با سیاستهای یکسانسازی، در واقع ادامه همان مسیری است که جمهوری اسلامی طی کرده است؛ مسیری که نه تنها به تحقیر هویتهای مختلف فرهنگی میپردازد بلکه ارزشهای مشترک انسانی را نیز تهدید میکند. این مسیر در نهایت به بحرانهای اجتماعی و فرهنگی بزرگتری منجر میشود که نه تنها اقوام مختلف، بلکه همه شهروندان ایران را به نوعی بحران هویتی و اجتماعی دچار میسازد.
مقاومت ادامه دارد
با وجود همهی سرکوبها و محدودیتهایی که جمهوری اسلامی در راستای انکار هویتهای قومی و فرهنگی اعمال میکند، زبانهای محلی همچنان زندهاند و در خانهها، کوچهها، بازارها و محافل غیررسمی جریان دارند. این زبانها نه تنها به عنوان وسیلهای برای ارتباط میان افراد، بلکه به عنوان گنجینهای از تاریخ، فرهنگ و سنتها نیز عمل میکنند که نسلها آن را از یکدیگر منتقل کردهاند. در حالی که رژیم سعی در حذف این زبانها از عرصههای رسمی دارد، این زبانها در دل مردم و در زندگی روزمره همچنان پابرجا هستند و مقاومتهای خاموش اما مستمری در جریان است.
مخالفت مجلس با طرحهایی که به طور مستقیم به حذف زبانهای غیرفارسی اشاره دارند، شاید تلاش دیگری برای تحمیل سیاستهای یکسانسازی زبانی باشد، اما تاریخ ثابت کرده که نمیتوان زبانها و فرهنگها را با رأیگیری و سرکوب از میان برد. این فقط یک جنگ سیاسی یا قانونی نیست، بلکه مبارزهای است فرهنگی و اجتماعی که در دل مردم و میان اقوام مختلف ایران ریشه دوانده است. جنبشهای زبانی و فرهنگی در ایران همچنان ادامه دارند و در برخی موارد، حتی به شکل اعتراضات گسترده و آشکار خود را نشان میدهند. اگرچه ممکن است سرکوبگران توانسته باشند برخی قوانین تحمیلی تصویب کنند، اما همیشه برای سرکوب یک هویت فرهنگی و زبانی، مقاومتهایی در مقابل آن شکل میگیرد.
این مقاومتها نه تنها در میان اقوام غیر فارس، بلکه در برخی موارد در میان افراد فارس زبان نیز خود را نشان داده است. با این که رژیم جمهوری اسلامی برای پیشبرد پروژهی یکسانسازی فرهنگی و زبانی خود تلاش کرده و حتی بسیاری از فارس زبانها را تحت تأثیر تبلیغات و پروپاگاندای خود قرار داده است، اما در داخل جامعه فارس زبان نیز کسانی هستند که از این سرکوبها نارضایتی دارند و به دنبال احترام به حقوق فرهنگی و زبانی اقوام مختلف هستند. متاسفانه، در میان بخشهایی از جامعه فارس زبان، به ویژه آنهایی که تمایلات تندروی قومی دارند، تبلیغات رژیم در راستای نادیده گرفتن حقوق دیگر ملتها و اقوام اثرگذار بوده است. این گروهها که در دیدگاههای خود به شدت متأثر از پروپاگاندای جمهوری اسلامی هستند، گاهی در همسویی با حکومت، در تلاشند تا تنوع فرهنگی و زبانی ایران را نادیده بگیرند و آن را به یک واحد یکسانسازی شده تبدیل کنند.
اما در میان همین جامعه، نیز همیشه جریاناتی وجود داشتهاند که بر اهمیت حفظ تنوع فرهنگی و زبانی تأکید کردهاند و به مبارزه با سیاستهای تحمیلی رژیم پرداختهاند. این جنبشها و مقاومتها همچنان به قوت خود باقی هستند و روزبهروز از گسترش بیشتری برخوردار میشوند. مقاومت قومیتهای مختلف برای احقاق حقوق فرهنگیشان، اعم از زبان، تاریخ و آداب و رسوم، به شکلی مستمر در حال تقویت است. این مقاومتها به وضوح نشان میدهند که سرکوبها و سیاستهای حکومت، هرچند ممکن است بتوانند به طور موقت برخی از این زبانها و فرهنگها را به حاشیه برانند، اما هیچگاه قادر نخواهند بود تاریخ، زبان و هویت ملتهای ایران را از میان ببرند.
سرکوب زبانهای محلی و فرهنگهای بومی شاید در کوتاهمدت بتواند به برخی تغییرات ظاهری در جامعه ایران منجر شود، اما در بلندمدت، این سیاستها تنها باعث ایجاد نارضایتی و مقاومت بیشتر خواهد شد. هویتهای قومی و فرهنگی ایران بسیار پیچیده و عمیق هستند و در برابر سرکوبهای رژیم هرگز تسلیم نمیشوند. همچنان که در گذشته نیز بارها نشان داده شده، زبان و فرهنگ نمیتوانند در برابر سرکوبهای سیاسی و قانونی از بین بروند، زیرا آنها در دل مردم و در بطن جامعه زندهاند و تنها با سرکوبها و فشارهای اجتماعی میتوانند به اشکال مختلف خود را نشان دهند.
جمهوری اسلامی شاید بتواند قوانین تحمیلی تصویب کند و سرکوبهایی را در راستای تغییر زبان و هویتهای قومی اجرا کند، اما هیچگاه قادر نخواهد بود تاریخ و فرهنگ ملتهای ایران را محو کند. این مبارزه، مبارزهای است که نه تنها در داخل ایران بلکه در سطح جهانی نیز شنیده میشود و به نماد مقاومت فرهنگی تبدیل میشود.