یادداشت های جنبش کارگری:
آنچه به عنوان «ائتلاف ترنس – آتلانتیک» شناخته می شود حاصل جنگ سرد بود تا با ایجاد اتحاد بین آمریکا و کانادا در یک سوی اقیانوس اطلس(آتلانتیک) و اروپای غربی در سوی دیگر آن، و با ادعای دفاع از «دمکراسی و حقوق بشر و ارزش های لیبرال»، و دفاع از سرمایه داری غرب، و با تشکیل بازوی نظامی برای آن یعنی ناتو، و نیز به رهبری امریکا، یک دیوار دفاعی در برابر بلوک شرق به رهبری اتحاد جماهیر شوروی ایجاد نموده تا به رقابت و مقابله با آن بپردازد.
با فروپاشی دیوار برلین در سال 1989 که نماد جنگ سرد و نظم دوقطبی پس از جنگجهانی دوم بود، و متعاقبا فروپاشی کل بلوک شرق و فروپاشی شوروی و لذا پایان جهان دوقطبی، «ائتلاف ترنس – آتلانتیک» نیز فلسفه وجودی خود را از دست داد و طبعا می بایست منحل شده و دیوار آن نیز فرو می ریخت. اما چنین نشد.
ین اتفاق 36 سال بعد در «کنفرانس امنیتی مونیخ»، 14 تا 16 فوریه 2025، با سخنرانی جی.دی.ونس معاون رئیس جمهوری امریکا، و با سخنرانی پیت هگست وزیر دفاع کنونی امریکا، 12 فوریه 2025, در مقر ناتو رخ داد. ونس در سخنان خود «دمکراسی لیبرال» و «ارزش های لیبرال» مورد ادعای نظم حاکم بر اروپا را مورد حمله قرار داد و در برابر بهت و حیرت حاضرین از راست افراطی اروپا دفاع کرد و نظم کنونی اروپا را «دشمن درون» آن و مانعی در برابر راست افراطی نامید. پیت هگست نیز در مقر ناتو با بی اعتناعی به نیازها و نظرات و انتظارات رهبران اروپا از مذاکرات صلح احتمالی در باره جنگ اوکراین، اعلام نمود که لازم است اوکراین از مناطق اشغالی توسط روسیه و عضویت در ناتو، یعنی همان دو مطالبه اصلی روسیه که اوکراین و اروپا با آن مخالفند، صرف نظر کند. این مواضع ونس و هگست که برای همگان آشکار است مواضع منسجم دولت کنونی ترامپ است و رویداد های بعدی، از دیدار مقدماتی نمایندگان امریکا و روسیه در ریاض تا حملات تحقیر آمیز ترامپ علیه زلنسکی و آشکار شدن دندانهای تیز امریکا برای منابع معدنی اوکراین، همه گویای جدایی سیاست خارجی دولت ترامپ از اتحادیه اروپا، نه فقط در باره جنگ اوکراین که وسیعتر از آن و شامل باز تعریف صفبندی های جهانی است. بویژه سخنان مارکو روبیو، وزیر خارجه ترامپ، در نشت ریاض که از نزدیکی های ژئوپلیتیک بین امریکا و روسیه خبر می داد نیز موید این است که اروپای کنونی با همین سیاست ها و ساختارها، اهمیت تاکنونی اش را در سیاست کلان امریکا از دست داده و زمان واگرایی امریکا و اروپا فرا رسیده است.
چه اتفاقی افتاده است؟ چرا ائتلافی همه جانبه ای که بیش از هفتاد سال از هژمونی قدرتمندی در جهان سرمایه داری برخوردار بود و حرف اول و آخر را در بسیاری از مسایل جهان می زد به چنین وضعی دچار شده است؟ چرا اروپا اینگونه بی مهابا تحقیر شد و درخواست هایش برای شرکت در مذاکرات به جایی نرسید؟ چرا ترنس – آتلانتیکِ مدعی پیروزی و برتری تمدنی در فردای فروپاشی دیوار برلین چنین آشفته و مضمحل به نظر می آید؟ چرا اعلان «پایان تاریخ» توسط غرب پیروز علیه شرق مغلوب به طنین اعلان پایان «ائتلاف ترنس – آتلانتیک» انجامیده است؟ چرا زلنسکی این «قهرمان ملی و مدافع دموکراسی» و یکی یکدانه دوران بی قهرمانی غرب اینقدر بی اهمیت شده است؟ چه شد که صدور هرچند ریاکارانه و دروغین «دمکراسی و حقوق بشر» به رشد راست افراطی و نئوفاشیسم در اروپا و امریکا و دفاع رهبری ترنس – آتلانتیک از آن و تلاش برای ایجاد انترناسیونالیسم نئوفاشیستی منجر شده است؟
برای پاسخ و درک پیدایش این شکاف بزرگ بین امریکا و اروپا ضروری است تا از تفاسیر مدیای رسمی و رسانه های اجتماعی، که در نازل ترین سطوح پروپاگاندیستی و روایت سازهای جعلی و تئوری های توطئه و اغراق نقش شخصیت ها و دیو و فرشته سازی از آنها سیر می کنند، کاملا فاصله گرفت و متکی بر اندیشه مستقل و انتقادی به بررسی تحولات بنیادی تر سیاسی در هر دو سوی این رابطه پرداخت.
ابتدا لازم به تاکید است که فروپاشی کنونی «ائتلاف ترنس – آتلانتیک» به معنای فقدان تلاش برای ترمیم یا احیای آن نیست. واضح است که در صورت بازگشت دمکرات ها به قدرت چنین تلاش هایی فعال خواهند شد. در دور اول ریاست ترامپ نیز این ائتلاف تضعیف گشت و با رفتن بایدن به کاخ سفید مجددا تقویت شد. همینطور به هنگام فروپاشی دوقطبی شرق و غرب در سال 1989 به نظر نمی آمد که آن دو قطبی مجددا در قالب کنونی تقابل روسیه و اروپا شکل بگیرد. امروز نیز ترمیم و احیای «ائتلاف ترنس – آتلانتیک» دور از ذهن نیست اما در آنصورت بی تردید حامل سیاست ها و جهتگیری ها و صفبندی های متفاوتی از آنچه تاکنون می شناختیم خواهد بود.
از امریکا شروع کنیم که برای کل طبقه حاکمه و هر دو جناح آن حفظ و تحکیم سلطه طبقاتی اش در داخل، و حفظ و توسعه قدرت و برتری و هژمونی امریکا در جهان امری مشترک و بی ابهام است. تفاوت های آنها هر چه باشد در پاسداری مشترک و هماهنگ از این دو امر لغزش و تردیدی ندارند.
با پایان جنگ سرد و اعلان شکست کمونیست به مثابه افقی تاریخی – جهانی در برابر و علیه نظام سرمایه داری این خوشبینی ساده انگارانه همگانی شد که نظام سرمایه داری می رود تا «خوشبختی و صلح و آزادی» را برای بشریت به ارمغان آورد. اما روند پیشروی ها مصداق یک گام به پیش و چندین گام به پس شد و بموازات هرگام پیشروی اقتصادی و علمی و تکنولوژیک از یکسو، فقر و فلاکت و نابرابری و جنگ و سرکوب آزادی و تولید مصائب پرشمار اجتماعی در سوی دیگر انباشته شد. طولی نکشید که معلوم شد این فرش قرمز بسوی بربریت پهن شده است.
این روند واپسگرایانه خیلی زود بیش از هرجا در دو عرصه داخلی و خارجی امریکا، رهبر بشارت دهنده «خوشبختی و صلح و آزادی»، نمایان گشت و بر پیشانی دوران نوین حک شد.
در عرصه داخلی، امریکا از اواسط دهه هفتاد میلادی با بحران مزمن اقتصادی که با فراز و نشیب هایی پیوسته جریان داشته درگیر شد. پایین نگه داشتن همیشگی سطح واقعی دستمزدها، تعرضات ریگانیسم به سطح زندگی طبقه کارگر، سیطره نئولیبرالیسم و تحمیل دایمی ریاضت اقتصادی به طبقه کارگر، و بهره کشی از نیروی کار ارزان طبقه کارگر کشورهای ضعیف تر، هیچیک نتوانست به حل موثر بحران اقتصادی امریکا و اجتناب از شیب نزولی آن کمک کند. هم اکنون نیز سیاست های مهاجر ستیز دولت ترامپ و اخراج های گسترده کارکنان دولت فدرال که توسط ایلان ماسک اجرایی می شود چیزی جز ادامه تلاش برای کاهش ارزش نیروی کار و تقویت سودآوری سرمایه نیست.
به موازات این تعرضات اقتصادی که به ایجاد شکاف عظیم طبقاتی انجامید شاهد گسترش فرهنگ متناظر با آن نیز هستیم. فرهنگی که همه ارزش های نظام سرمایه داری از فردگرایی و پول پرستی و تجمل گرایی و کالا پرستی و مصرف گرایی و رقابت، تا تبعیض و ستمگری و بی رحمی و خوارشماری دیگری و بی توجهی به همنوع و بی قیدی نسبت به محیط زیست و خرافه پرستی و سطحی نگری و نفی اندیشه انتقادی، همه و همه را در سطحی افراطی به ارزش های غالب جامعه بدل نمود. استیلای این فرهنگ واپسگرا به این انجامید که در انتخابات اخیر 50 درصد رای دهندگان یعنی 77 میلیون نفر با هوشیاری و آگاهی کامل به ترامپ که مظهر و حامل ارتجاع و ابتذال و نکبت است رای دادند. از این تعداد نیز میلیون ها نفر ترامپ را پیامبر گونه می پرستند و پیرو خزعبلاتی نظیر کیو اِنان (QAnon) هستند.
اما این چند دهه تعرضات اقتصادی و فرهنگی نه فقط توسط کل طبقه حاکمه و روسای جمهور آن از ریگان و کلینتون و پدر و پسر بوش تا اوباما و ترامپ و بایدن، بلکه همچنین توسط بخش اعظم رسانه های رسمی و اجتماعی و دانشگاهیان و بیزینس فکر سازان و سلبریتی ها و اینفلونسرها و کلیساها و هالیوود ساخته و پرداخته شده است. در این میان تنها تفاوت اینست که برخی این وظیفه را شیک و ظریف انجام می دادند و برخی دیگر مانند ترامپ با زمختی و ابتذال. از اینرو توجه به دو نکته پایین بسیار مهم است.
اول، ما در امریکا اکنون با یک جنبش دست راستی افراطی و نئوفاشیستی به نام ترامپیسم مواجه ایم که شخص ترامپ تنها چهره جلوی صحنه و رای جمع کن آن است. این جنبش بر گرایش ناسیونالیست – مسیحی افراطی امریکا و بینادهای قدرتمندی چون «The Heritage Foundation» و برنامه کار شده و مدون «Project 25″ و نسل جوان تر نئوفاشیسم امریکا مانند پیت هگست، جی دی ونس، مارکو ربیو، راسل وات و کش پاتل و غیره متکی است. این جنبش از سخنرانی رونالد ریگان در پارلمان بریتانیا در 1982 که وعده داد «مارش آزادی و دمکراسی، مارکسیسم و لنینیسم را در زباله دان تاریخ خواهد گذاشت» و فراخوان «جنگ صلیبی برای آزادی» را سر داد، تا بطرز معنا داری انتشار کتاب «جنگ صلیبی امریکا» علیه چپ و اسلام در سال 2020 توسط پیت هگست وزیر دفاع دولت کنونی ترامپ، و بدل شدن به قدرت فائقه در سیاست امریکا، پیوسته جلو آمده است.
دوم، اینکه پیشروی بی وقفه و فزاینده جنبش راست افراطی و نئوفاشیسم در خلا شکل نگرفته و به یکباره ظاهر نشده، بلکه بر بستر هموار شده و تسهیل شده و مساعد کل سیاست امریکا در چهل سال گذشته میسر شده است. در حقیقت سیاست حاکم بر امریکا و در این دوره طولانی همواره و پیوسته محافظه کار و دست راستی بوده است. تکلیف جمهوریخواهان روشن است، اما دمکرات ها که ردای «لیبرالیسم و ترقی خواهی» بر تن دارند یکسره مدافع ریاضت اقتصادی و تحدید آزادی های اجتماعی و مشوق فرهنگ ابتذال و جنگ افروزی در جهان بوده اند و همین جهتگیری تباه کننده و ویرانگر را در پوشش «دمکراسی و حقوق بشر» پیش می بردند. چپ در امریکا نیز از مسئولیت در پیدایش این وضعیت فارغ نیست. مشکل اساسی چپ در امریکا اینست که علی رغم تلاش های خوب و موثر در سطح جامعه و جنبش های اجتماعی، اما حضور خود در سطح کلان سیاست را در حزب دمکرات قرار داده و به آن محدود نموده که شاید بوسیله این اسب تراوا به وزن موثری در سیاست بدل شود. رویکردی متوهم که تنها به پیشبرد سیاست های مخرب و تباه کننده حزب دمکرات و به فقدان پیدایش یک چپ مستقل و رادیکال انجامیده است.
در سیاست خارجی امریکا که اساس آن حفظ و تحکیم و گسترش هژمونی آن بر جهان است، پس از پایان جنگ سرد، سودای شورانگیز تثبیت جهان تک قطبی تحت هژمونی امریکا یک تاز خونبار سیاست خارجی آن شد. اگر در دوران جنگ سرد رویکرد امریکا برای پیشبرد سیاست خارجی اش، به استثنای جنگ کره و ویتنام، اساسا توسط جنگ های نیابتی و انجام کودتاهای نظامی به واسطه طرح ها و مداخلات سیاسی-جاسوسی سازمان سیا در کشورهای مختلف و روی کار آوردن دیکتاتورهای همسو و دست نشانده در آن کشورها بود، اکنون که دیگر هیچ قدرت رقیبی وجود نداشت، مداخله مستقیم نظامی امریکا در هر جا که منافع اش ایجاب می کرد در دستور روز قرار گرفت و جنگ های ویرانگر یکی پس از دیگری سیمای جهان تک قطبی را ترسیم نمودند. این ویرانگری با جنگ خلیج 1991 علیه عراق آغاز شد، و با نبرد موگادیشو 1993، و بمباران یوگوسلاوی 1999، و اشغال افغانستان 2001، و اشغال عراق 2003، و بمباران لیبی 2011، توسط ارتش امریکا و ناتو ادامه یافت.
تنها پس از شکست در عراق و افغانستان و مواجه با عروج چین به مثابه یک قدرت جهانی بود که این سیاست امریکا با محدودیت و بن بست روبرو شد. لذا خروج امریکا از افغانستان آغاز پایان این رویکرد شد و ضرورت اتخاذ رویکرد متفاوتی را طرح نمود. از اینجا تمرکز طبقه حاکمه امریکا علیه چین قرار گرفت و مهار قدرت رشد یابنده چین و تضعیف آن به رکن اصلی سیاست خارجی امریکا بدل گشت.
حمله نظامی روسیه به اوکراین و آغاز این جنگ زلزله ای بود که کل ارکان «ائتلاف ترنس – آتلانتیک» را که گویا در خوابی آسوده فرو رفته بود و با دست کم گرفتن توان روسیه به پیشروی های خزنده ناتو برای تضعیف هر چه بیشتر روسیه مشغول بود، به لرزه درآورد. جنگ اوکراین هنگامی رخ داد که امریکا در حال تقویت استحکامات خود در آنسوی اقیانوس آرام و شرق آسیا علیه چین بود. با جنگ اوکراین امریکا عملا در برابر دو قدرت و دو رقیب و دو تهدید قرار گرفت. در برابر این وضع بخشی از طبقه حاکمه امریکا و عمدتا به رهبری دمکراتها به این رویکرد رسیدند که باید همزمان علیه هر دو تهدید ایستاد و برای حفظ و تحکیم هژمونی تمامیت خواه و یکجانبه امریکا تا به آخر کوشید. از اینرو بود که تقریبا با فاصله اندکی هیلاری کلینتون سیاست «تبدیل اوکراین به افغانستانی دیگر برای روسیه» را طرح نمود، و نانسی پلوسی سفر تحریک آمیز و تاریخی خود به تایوان را انجام داد. لذا با تحریک و تشویق اوکراین به ادامه جنگ با هدف شکست روسیه آتش ویرانگر این جنگ بیش از پیش شعله ور شد.
بخش دیگر طبقه حاکمه امریکا به مخالفت با این رویکرد برخاست چرا که به نظرشان با جنگ علیه روسیه، عملا روسیه به سمت چین سوق داده شده و آنها به جبهه ای پرقدرت علیه امریکا بدل خواهند شد. این بخش که اکنون توسط دولت ترامپ نمایندگی می شود معتقدند که با قطع جنگ و صلح با روسیه می توان آنرا از چین دور و بسمت خود جلب نمود و چین را منزوی کرد. این دیدگاه را بشکل فرموله تری جان میر شایمر طرح می کند که خواهان تمرکز همه جانبه امریکا علیه چین است. به نظر می آید این بخش طبقه حاکمه امریکا در حال تمرین «دیپلماسی پینگ پنگ» نیکسون و کسینجر در نزدیکی با چین زمان مائو علیه شوروی هستند. آنموق هدف جلب چین و فشار بر شوروی بود، اکنون هدف جلب روسیه و فشار بر چین است. در آن دوران مائو تسه تونگ به آن سیاست امریکا پاسخ مثبت داد، باید دید که روسیه امروز چه خواهد کرد؟
بنابراین رویکرد جلب روسیه و فشار بر چین اساس سیاست خارجی دولت ترامپ است که به فاصله گرفتن از اروپا و فروریختن «ائتلاف ترنس – آتلانتیک» انجامیده است. یا اروپا خود را با این سیاست هماهنگ می کند که ضرورتا با نزدیک شدن اروپا و روسیه و برقراری مناسبات غیرخصمانه عملا «ائتلاف ترنس – آتلانتیک» و ناتو ضرورت وجودی خود را از دست می دهند، و یا اروپا راه خود را از امریکا جدا کرده و به جنگ در اوکراین ادامه می دهد که در این صورت نیز بدون امریکا چیزی از «ائتلاف ترنس – آتلانتیک» و ناتو باقی نخواهد ماند.
دلایل دیگری هر چند فرعی اما رویکرد کنونی امریکا تحت دولت راست افراطی و نئوفاشیست ترامپ را تقویت می کنند. اول دلیل ایدئولژیک است که چین رسما تحت رهبری حزب کمونیست قرار دارد و مدعی نوعی “سوسیالیسم با مختصات چینی” است و روسیه اما رسما کشوری سرمایه داری و دارای تمایلات غلیظ ناسیونالیسم روس است. دوم اگر چه روسیه کشوری اروپایی – آسیایی است اما بخش قابل توجهی از تاریخ اروپا محسوب می شود و اتحاد با آن به لحاظ ژئوپلیتیک جهانی معنادار است. سوم، روسیه نیز مانند دولت ترامپ با راست افراطی در حال رشد اروپا روابط خوبی دارد و راست افراطی اروپا نیز اغلب خواهان پایان جنگ اوکراین و صلح با روسیه اند. چهارم اینکه امریکا به عنوان متحد قدیمی اروپا در صورت صلح با روسیه عملا مساله امنیت ادعایی اروپا در مقابل روسیه را تضمین خواهد نمود مگر اینکه اروپا بخواهد مستقل از امریکا به جنگ با روسیه در اوکراین ادامه دهد که بسیار بعید به نظر می رسد. به این ترتیب مساله ناتو به شکل کنونی اش فاقد توجیه شده و بهمراه «ائتلاف ترنس – آتلاتتیک» موضوعیت خود را از دست خواهند داد.
بالاتر گفتیم برای درک علل پیدایش این شکاف بین امریکا و اروپا ضروری است به تحولات بنیادی تر سیاسی در هر دو سوی این رابطه پرداخت. حال به مورد اروپا نگاه کنیم.
اگر اروپا در دوران جنگ سرد برای دفاع از خود در برابر بلوک شرق و مبارزه اش علیه کمونیسم نیازمند اتحاد استراتژیک با امریکا بود، اما از آنجا که پایان جنگ سرد به معنای فروپاشی نظم اقتصادی و سیاسی و ایدئولوژیک آن بلوک و پیوستن آن به نظم اقتصادی و سیاسی و ایدئولوژیک بلوک رقیب یعنی غرب بود، لذا اروپا از این امکان برخوردار گشت تا بروی پای خود بایستد و مناسبات مستقلی را در بین مجموع کشورهای خود شکل دهد. انتظار اولیه روسیه پس از شوروی نیز پیوستن به مجموع کشورهای اروپایی و خودی شدن در نزد آنان بود. اروپا اما تصمیم گرفت همچنان در پناه و زیر سایه امریکا باقی بماند و بمثابه تابعی از قدرت جهانی امریکا در خدمت حفظ و گسترش و تقویت آن قرار بگیرد. بنحوی که دیگر بسختی می شد تفاوت قابل توجهی را بین سیاست های داخلی و خارجی اروپا و امریکا بویژه در دوران پس از جنگ سرد تشخیص داد.
در سطح داخلی و به لحاظ اقتصادی، اروپا که در دوران جنگ سرد سردمدار دولت رفاه بود اما پس از پایان جنگ سرد بتدریج به جریان نئولیبرالی و مکتب شیکاگو پیوست و در همه این دوران با پرچم ریاضت کشی اقتصادی سطح زندکی طبقه کارگر را گام به گام تضعیف نمود. به لحاظ سیاسی نیز تفاوت ها بین چپ و راست و مرکز بورژوایی و بین جریانات سوسیال دمکراسی و لیبرال و محافظه کار آنقدر به نفع راست رنگ باخت که جز تفاوت در نام جیزی از آن باقی نمانده است. آنها برای جلب یکدیگر هر چه بیشتر به راست می چرخند، سوسیال دمکرات های بسمت لیبرالها، و لیبرالها بسمت محافظه کارها، و همگی بسمت راست افراطی در حرکت اند. اگر سیاست های راست حزب دمکرات در امریکا زمینه ساز و تقویت کننده رشد راست افراطی و نئوفاشیسم ترامپیستی در آنجا بود، در اروپا نیز همین روند رخ داد و سیاست های راست احزاب اصلی آن زمینه ساز رشد بی سابقه راست افراطی و نئوفاشیسم است.
در زمینه تحدید و تهدید آزای های سیاسی و اجتماعی نیز همگرایی بین جریانات سیاسی اصلی در اروپا نیز مشهود است. از اتخاذ سیاست های نژادپرستانه علیه پناهندگان و مهاجرین و تحدید قوانین مربوطه تا استقبال گرم از پناهندگان اروپایی – سفید پوست اوکراینی و در همان حال پس زدن پناهندگان رنگین پوست آسیا و افریقا و خاورمیانه، تا تهدید آشکار آزادی بیان و اعتراض معدافعان خلق تحت ستم فلسطین در اروپا همه گواه این همگرایی است.
در عرصه سیاست خارجی نیز اروپا تقریبا یکدست دنباله رو و مطیع امریکا بوده و هیچگاه نه خواست و نه توانست بدعت گذار یک سیاست خارجی مستقل برای خود باشد. در رابطه با روسیه، اروپا گاها تمایلاتی برای ایجاد رابطه نزدیک و باثبات با آن نشان داد اما همواره تحت تاثیر امریکا بود و نهایتا آنرا به خصومت کشاند. در جنگ اول اوکراین ابتدا توافق موفق مینسک را عملی نمود، اما پس از کودتای 2014 اوکراین و تحت فشار امریکا خاموش از آن کنار کشید. در رابطه با چین اکثر کشورهای اروپایی به رابطه تجاری و تکنولوژیک با چین نیاز دارند و به آن متمایل اند، اما با دنباله روی از امریکا و تحریکات اش علیه چین از آن فاصله می گیرند. همچنین در تمام جنگ های امریکا در چهار دهه اخیر از طریق ناتو و نیز راسا یا شرکت داشته اند و یا از آنها حمایت کردند و یا با سکوت با آنها همراه گشتند. در جنگ جاری اسرائیل علیه مردم تحت ستم فلسطین نیز اروپا در هماهنگی کامل با امریکا از یک نسل کشی عظیم تاریخی در غزه حمایت کرد و در آن سهیم شد. اروپا بعضا در برابر تهاجم ترامپ به دفاع از «نظم لیبرال جهانی» و از «ارزش های لیبرال» سخن می گوید. پرسیدنی است که کدام «نظم»؟ و کدام «ارزش ها»؟ و کدام «لیبرال»؟ اروپا در تمام دوران پیش و پس از جنگ سرد در سیاست خارجی اش همواره حامل سیاستی ارتجاعی و حامی هژمونی استثمارگرانه و قلدرمنشانه و سرکوبگرانه و جنگ افروزانه امریکا بوده است. اگر اروپا برای دوره هایی تحت تاثیر و فشار جنبش های سوسیالیستی و ترقی خواهانه به برخی سیاست های مترقی و «ارزش های لیبرال» بدرستی ارزش گذاشت، اما در سیاست خارجی اش همواره ضمیمه سیاست ارتجاعی امریکا در جهان بوده است.
بنابراین هنگامی که سیاست خارجی امریکا در سطح کلان تغییر می کند و از خصومت با روسیه بسمت صلح و دوستی با آن می چرخد، و هنگامی که اروپا با این چرخش و بویژه با شیوه دلخواه ترامپیسم همراه نمی شود، و این در حالیست که اروپا برای دوره ای طولانی دنباله رو و مطیع و پیرو بی چون و چرای سیاست خارجی امریکا بود، و هنگامی که ترامپیسم نیز عملا اروپایی را که خود را تا این سطح نازل تنزل داده را نه به عنوان متحد که به عنوان پیاده نظام سیاست خارجی اش نگاه می کند، و یا به مثابه یکی دیگر از ایالت های امریکا به آن می نگرد، واضح است که به هنگام چنین چرخش های بزرگ و تعیین سیاست های کلان، برای اروپا جایگاه مهم و برابر قایل نباشد و به حرکت یکجانبه خود ادامه دهد.
اینها دلایل فروریختن ائتلاف طولانی و تاریخی امریکا و اروپا و دلایل فروپاشی دیوار « ائتلاف ترنس – آتلانتیک» است و به همان اندازه فروپاشی دیوار برلین نتایج و عواقب بسیار بزرگ و بلند مدت تاریخی – جهانی خواهد داشت.
در باره اینکه صفبندی های قوای سیاسی در جهان از این پس چه خواهد شد حدس و گمان هایی مبنی بر “جهان دو قطبی” و “جهان سه قطبی” و “جهان چند قطبی” طرح می شود اما روند تحولات پیچیده تر از اینگونه صورتبندی های ساده است. از اینرو برای مبارزه طبقاتی کارگران درک نسبتا واقعی از این روندها بسیار ضروری است.
بطور خلاصه به نظر می رسد که با قطع رابطه استراتژیک امریکا و اروپا در واقع یک قطب مهم و هژمونیک و طولانی نظام سرمایه داری وزن یکپارچه تاکنونی اش را از دست می دهد. این قطع رابطه چه موقت باشد و یا دایمی شود، آنچه که فی الحال اتفاق افتاده فروریختن اعتماد متقابل و وارفتن چسب درونی و زایل شدن انسجام آن است. اکنون امریکا و اروپا هریک باید جداگانه راه جدید خود را در جهان باز یابند. و این مساله ای است که در برابر همه کشورها قرار گرفته است. این تلاش همگانی برای بازنمودن راه های جداگانه در حالی است که همه کشورهای جهان بر پایه نظام سرمایه داری قرار دارند و همگی به مبادلات گسترده به یکدیگر نیازمندند، و بنابر ماهیت سرمایه دارانه شان، این مبالات را بر متن رقابت های تجاری-اقتصادی سهمگین با یکدیگر پیش می برند. رقابت هایی که می تواند به جنگ های تجاری و جنگ های نظامی کوچک و بزرگ منجر می شوند.
این را نیز باید افزود که برای دوران پس از جنگ سرد امریکا و اروپا کوشیدند تا یک افق اجتماعی و توجیه ایدئولوژیک برای نظام سرمایه داری با عنوان «دمکراسی و حقوق بشر» را در برابر کشورها قرار دهند که در همان حال نیز توجیه گر هژمونی و رهبری آنان برجهان باشد. اگر چه بدنبال عملکرد چند دهه اخیر امریکا و اروپا ریاکارانه بودن “دمکراسی و حقوق بشر” آشکار شد، اما با عروج ترامپیسم است که رسما کنار گذاشته شد و نئوفاشیسم جایگزین آن گشت. از اینرو جهان سرمایه داری اولا بی افق و فاقد ایدئولوژی توجیه گر شده است. دوما نئوفاشیسم تنها ایدئولوژی جایگزین است که در برابر این نظام قرارگرفته است. و سوم می توان تصور کرد بتدریج کشورهای مختلف بنابر منافع و مختصات فرهنگی و تاریخی خود نئوفاشیسم های متفاوتی را تولید کنند که پرچم اقتدارشان در داخل و توجیه پیشروی شان در رقابت های اقتصادی و جنگ های تجاری و نظامی باشد.
چشم انداز از این پس نظام سرمایه داری بطور کلی و رقابت ها و صفبندی های آن در جهان را هر طور که درک کنیم اما اینها حقایق سترگ جهان امروز است که این نظام در بحران عمیق و گسترده اقتصادی و سیاسی و فرهنگی فرو رفته است، و با فقر اندیشه و نظریه سازنده و راهگشا دست بگریبان است، و فاقد ایدئولوژی توجیه گر وضع موجود و ناتوان از تولید امید به آینده آن است، و نامتحد و بهم ریخته و مستعد جنگ همه با هم است، و بالاخره به سطوح عالی تکنولوژی دست یافته و از انگیزه استفاده ویرانگر بیش از انگیزه استفاده بهینه از آن برخوردار است.
جهان امروز از جهاتی شبیه جهان ماقبل جنگ جهانی اول به نظر می آید. در آن هنگام تنها راه حل سازنده و انسانی در برابر بشریت انقلاب اکتبر بود. امروز نیز چنین است و باید به انقلاب اکتبر دیگری اندیشید.
امیر پیام
9 اسفند 1403
27 فوریه 2025
amirpayam.wordpress.com
***************************