مائو اما “شکفتن صد گل” در چین را چندان تاب نمی آورد و پس از مدت کوتاهی دستور سرکوب “گرایشات راست و بورژوازی” را می دهد. معلوم می شود که فضای باز سیاسی و امکان انتقاد از بالا، قدرت کنترل حزب را زیرعلامت سوآل خواهد برد. مشکل تنها سیاسی نبود، شکست برنامه های اقتصادی مائو بویژه برنامه موسوم به “جهش بزرگ” او که در1958 راه انداخته بود اقتدارخود او را نیز دربالای حزب متزلزل کرده بود. حتی “لیو شائوچی” هم که بزرگترین حامی مائو و جانشین رسمی او در حزب بود علنأ پرچم انتقاد برافراشته بود.
مائو تنها چهارسال پس از انقلاب و بدنبال پایان جنگ کره که در عینحال صدمات بسیاری هم به چین وارد کرده بود پایان مرحله انقلاب “بورژوا دمکراتیک” و “گذار به سوسیالیسم” را اعلام می کند. این اولین اشتباه محاسبه مائو و سرآغاز سلسله ای از اشتباهات بعدی است که گریبان این کشور را تا سالیان سال و تا مقطع مرگ او رها نخواهد کرد. او در1953 یک برنامه پنج ساله توسعه اقتصادی با الگوی اتحاد شوروی را به اجرا می گذارد. تمرکز امکانات یک جامعه دهقانی بر بخش صنعتی نتایج اسف باری را بویژه بر بخش کشاورزی برجا می گذارد که به سختی قابل جبران است.
مائو زودتر از موعد پایان برنامه پنج ساله توسعه را با اذعان به خطاهای برنامه مذکوراعلام می کند و برنامه دیگری را در 1958 تحت عنوان “جهش بزرگ” آغاز می کند. در برنامه جدید تلاش می شود تا با تمرکزهمزمان بر بخش کشاورزی و بازگذاشتن محدود دست دهقانان خطاهای برنامه ناتمام پنج ساله اصلاح گردد. اما این راه نیز به جایی نمی رسد چرا که صدمات وارده بر بخش کشاورزی درکنار برهم خوردن رابطه مائو با خروشچف که به قطع کمکهای قابل توجه شوروی به بخش صنعتی می انجامد جهش بزرگ را علیرغم موفقیتهای اولیه اش با شکستی تلخ مواجه می کند.
در این اوضاع و احوال بروز قحطی در چین که یکی از عوامل آن همان برنامه توسعه و جهش بزرگ بود میلیونها نفر را بورطه مرگ می کشاند. مائو مجبور می شود که دو سال بعد در 1960 “جهش بزرگ” را نیز کنار بگذارد. شکست برنامه های اقتصادی و بالا گرفتن انتقادات در کمیته مرکزی حزب بویژه از سوی یار قدیمیش “لیو چائوشی” موقعیت مائو را در بالای حزب تضعیف می کند.
او در سال 1959 از ریاست جمهوری استعفاء می کند و چائوشی به جای او می نشیند. مائو البته ابزار قدرت واقعی یعنی رهبری حزب را همچنان در دست دارد. در این مقطع او مشاهده میکند که در یک دهه حاکمیت حزب کمونیست، یک لایه از کادرهای حزبی با سوء استفاده از امتیازی که در دست داشتن اهرمهای قدرت برایشان به ارمغان آورده بود همراه با یک قشر تازه بدوران رسیده از دهقانان متوسط الحال در روستاها اندک اندک طبقه استثمارگر جدیدی را شکل داده اند که خانه در بوروکراسی اداری و حزبی دارد. برخلاف نظر لیو چائوشی که “مبارزه طبقاتی” را با تصاحب قدرت سیاسی توسط حزب کمونیست خاتمه یافته تلقی می کرد، مائو اکیدأ خواهان ادامه مبارزه طبقاتی است که اینبار باید علیه یک “لایه ممتاز” و یا به اصطلاح یک “طبقه بوروکراتیک” شکل گرفته در درون حزب و دولت براه افتد.
مائو در 1963 جنبش آموزش و پرورش سوسیالیستی را براه می اندازد. در دیدگاه مائو بر خلاف مارکس “آگاهی طبقاتی” نقش مهمی ایفا می کند که اهمیتی بسا بیشتر از یک عامل روبنایی صرف دارد. مارکس مناسبات تولید را زیربنا و عنصر آگاهی را روبنا می داند. مائو برعکس “آگاهی پرولتری” را مستقل از موقعیت طبقاتی در پروسه انقلاب سوسیالیستی می بیند. یعنی معتقد است که این آگاهی را می شود در بیرون مناسبات تولیدی کسب کرد. بدین اعتبار او باور دارد که با این کمپین تعلیم و تربیتی می توان میلیونها نفر را جذب آرمان سوسیالیستی کرد. این جنبش زمینه ساز فاجعه ای بود که سه سال بعد انقلاب فرهنگی نام گرفت.
در 1964 و در کشاکش درگیری ایدئولوژیک میان احزاب کمونیست چین و شوروی و در زیر نگاه های رضایت آلود آمریکا، اولین آزمایش موفق اتمی در چین انجام می گیرد و بدینسان پنجمین قدرت اتمی جهان آنروز پا به عرصه وجود میگذارد. در 14 اکتبر همین سال نیکیتا خروشچف دشمن ایدئولوژیک مائو توسط دفتر سیاسی و کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی از کار برکنار و لئونید برژنف بر جای او می نشیند. رهبر چین هر دوی این اتفاقات را نشانی از درستی راهی بشمار می آورد که خود آغاز کرده بود.
در سپتامبر 1965 مائو از دفتر سیاسی حزب خواهان تشدید مبارزه طبقاتی می شود. دفتر سیاسی اما به فراخوان مائو پاسخ منفی می دهد. در این نقطه هست که برای او معلوم می شود راه پیشبرد نظراتش در مقابل اپوزیسیون درون حزبی حول لیو شائوچی و تِنگ شیائو پینگ و در چهارچوبهای تشکیلاتی میسر نیست. مائو دوباره سراغ توده ها می رود، اینبار اما برای سرکوب مخالفانش در حزب و تصفیه دفترسیاسی و کمیته مرکزی و کادرهای وابسته به آنها.
ماه مه 1966 مائو آتش جنبشی را شعله ور می کند که نه فقط ریش و ریشه بسیاری از کادرهای بالای حزب کمونیست چین را می سوزاند که کل جامعه روشنفکری و دانشگاهی و فرهنگی کشور را نیز در آتش خشم و نفرت توده های لبریز از نفرت و ناآگاهی و لمپنیزم خرد و خاکستر می کند. جنبش ضد انقلابی توده های کف بر لب که بر آن نام انقلاب فرهنگی گذاشته شده بود. آنگونه که نام زنگی کافور نهاده باشند.
بزرگترین حامی او”لین بیائو” مارشال ارتش آزادیبحش خلق و وزیر دفاع است. با حمایت ارتش و نیروهای میلیشیای موسوم به “گاردهای سرخ” که از دانشجویان و دانش آموزان وفادار به مائو تشکیل شده اند حمله و هجوم به دانشگاه ها، مراکز هنری و فرهنگی و مهمتر از همه کادرها و رهبران حزب کلید می خورد. در روزهای 18 و 19 ژوئن 1966 سربازان ارتش دست به محاصره ساختمان کمیته مرکزی و محل سکونت اعضای ارشد رهبری حزب می زنند. دو هفته بعد مائو فراخوان تشکیل پلنوم یازدهم کمیته مرکزی را صادر می کند. در این مقطع بسیاری از اعضای پلنوم تحت تعقیب هستند بطوری که از 173 نفر اعضای کمیته مرکزی تنها 80 نفر در پلنوم حاضر می شوند. جای خالی اعضای غایب را مائو با جوانان حزبی وفادار به خود پر می کند ! پیشاپیش معلوم بود که از چنین پلنومی چه بیرون می آید.
انقلاب فرهنگی را می توان به سه دوره مشخص تقسیم کرد :
1ـ دوره گاردهای سرخ در فاصله سالهای 1966 تا 1968
2 ـ دوران حاکمیت لین پیائو در فاصله سالهای 1968 تا 1971
3ـ دوره چوئن لای از 1971 تا مرگ مائو در 1976
انقلاب فرهنگی بر اساس تجربیات شکست خورده برنامه پنجساله و جهش بزرگ اینبار وارد پهنه اقتصادی نمی شود و میدان عمل آن تنها شامل پهنه های سیاسی، فرهنگی، افکار عمومی و از همه مهمتر مدارس و دانشگاهها می باشد. اِعمال سیاستهای اقتصادی به “چوئن لای” و “تنگ شیائو پینگ” واگذار می شود که البته خط هر دوی آنان با خط مائو بسیار متفاوت بود.
مسئولیت خطیر! پبشبرد انقلاب فرهنگی اما بیش ازهمه برعهده “جیانگ چینگ” همسر مائو قرار می گیرد که در رآس یک گروه چهار نفره امور انقلاب ! و تثبیت رهبری مائو را باید به پیش ببرند.
آنچه که در دوران ترکتازی گاردهای سرخ در چین بوقوع می پیوندد یک توحش بی مثال است که دیگرهیچ ربطی به انقلاب ندارد ! هزاران نفر از روشنفکران،استادان دانشگاه، معلمین مدارس و اعضا و مسئولین قدیمی حزب کمونیست توسط بسیجیان موسوم به گاردهای سرخ درمعرض شدیدترین اهانتها قرا ر گرفته و تحقیر می شوند، کتک میخورند و بسیاری به قتل می رسند. هزاران نفر به روستاها تبعید و به کار بر روی زمینهای کشاورزی مجبور می شوند. دامنه انقلاب فرهنگی تا دستگیری و محاکمه رئیس جمهور لیو چائوشی نیز گسترش می یابد. یار قدیمی مائو را که مبتلا به ذات الریه و بیماری قند بود به زندان می اندازند ، شکنجه میکنند و از دادن داروهایش به او خودداری می کنند تا نهایتأ در 1969 یعنی تنها یکسال پس از اسارتش در زندان بمیرد و درس عبرتی برای هر انکسی گردد که در رهبری مائو شک کرده بود. زندان پذیرای رهبر آینده چین “تنگ شیائو پینگ” نیز می گردد. تمامی ستارگان انقلاب چین تبدیل به سیارگانی سرد و بی روح در اطراف رهبری خردمندی ! می گردند که دیگر به خدا نیز پاسخگو نیست !
مائو طی مقاله ای که در سال 1967 در روزنامه پرچم سرخ می نویسد، در تشریح ابعاد انقلاب فرهنگی تا آنجا پیش می رود که از انقلاب فرهنگی به مثابه “واقعه ای بی نظیر در تاریخ بشری” یاد می کند که برای اولین بار می بایست نه “فرد” که “جامعه” را متحول کند.
از درون این جامعه تحول یافته از پایین است که “نسلی از کمونیستهای ثابت قدم” یا بقول مجاهدین خودمان، “لَم یَرتابو” یعنی آنها که هرگز تردید نمی کنند و به همین اعتبار بازگشت ناپذیرند، پا به عرصه وجود میگذارند که امکان انحرافشان اگرنه محال اما بسیار نا محتمل خواهد بود. نسلی که قرار بود تضمین تداوم انقلاب چین در آینده باشد.
اشاره به مجاهدین کردم. واقعیت آن است که کمتر نیروی مائوئیستی در جهان پس از مائو را می توان یافت که به انداره رهبری مجاهدین تجربیات انقلاب چین و آموزه های مائو را چه درعمل و چه در تئوری البته با تفاسیر ویژه سیاسی و ایدئولوژیک خاص خود بکاربرده باشد ! از مباحث مربوط به “تضاد اصلی” و “تضاد عمده” تا مبارزه مسلحانه ومفهوم انقلاب دمکراتیک نوین و از “جنگ آزادیبخش” و ارتش آزادیبخش” تا انقلاب ایدئولوژیک درونی و نشستهای انتقادی که به غیر از رهبری، بالا و پایین و خرد و کلان تشکیلات را در بر می گرفت، اگر نگویم همه جا اما در بسیاری از پهنه ها سایه چین دوران انقلاب و جایگاه رهبری مائو را می توان در اندیشه مسعود رجوی مشاهده کرد.
مائو می گفت که مبارزه طبقاتی حتی پس از انقلاب نیز تعطیل بردار نیست. هر روز، هر ماه و هرسال. او برای تحول در حزب و جامعه بدنبال اهرمهای تشکیلاتی و نهادهای بوروکراتیک نبود، توده های حزبی بودند که می بایست ابزار تغییرات مورد نظر رهبری باشند. توده هایی که پس از انقلاب فرهنگی دیگر مستقیمأ وصل به رهبر خردمند و راهنما شده و برای مسئولینشان تره هم خرد نمی کردند.
باری ابعاد هرج و مرج ناشی از ترکتازی گاردهای سرخ تا آنجا پیش میرود که ارتش مجبور می شود وارد شده وآنان را با زور جمع کند. انقلاب فرهنگی اما همچنان ادامه می یابد. از 1968 به بعد دیگر این لین بیائو است که در رأس ارتش آزادیبخش مسئول پیشبرد انقلاب فرهنگی است. او یکسال بعد و بدنبال مرگ لیو شائوچی در موضع جانشین مائو در حزب و خلف او در چین قرار می گیرد. با اینحال تمامی اینها برای مارشال قدرتمند ارتش آزادیبخش تضمین تداوم قدرت و تثبیت جایگاهش نیست.
لین بیائو در سیزده سپتامبر 1971 با سقوط هواپیمایش در آسمان مغولستان همراه با همسر و پسرش کشته می شود. تفسیر رسمی حکایت از تلاش نافرجام او برای کودتا علیه مائو و فرار شتابزده او و خانواده اش به سمت اتحاد شوروی داشت. آنها بدلیل کمبود وقت از یکسو موفق به پرکردن باک هواپیما نمی شوند و از سوی دیگر برای فرار از رادارها مجبور به پرواز در ارتفاع پایین می شوند که اینهم نتیجه اش استفاده بیشتر از سوخت شده که نهاینآ منجر به سقوطشان در مغولستان می گردد. لین بیائو در رابطه با سبک برخورد خود و نحوه پیشبرد انقلاب فرهنگی با مائو اختلاف پیدا کرده بود و می دانست که مائو بدنبال خلع اوست. اقدام به کودتا را “تفسیر رسمی” اینگونه توضیح می دهد !
ژوئیه 1971 یعنی کمتر از دو ماه پیش از مرگ لین بیائو ما شاهد یک اتفاق تاریخی درچین هستیم که معادله قدرت در جهان دو قطبی آنروز را جابجا می کند. هنری کیسنجر مشاور امنیت ملی وقت و وزیر خارجه بعدی آمریکا طی یک سفر پنهانی به چین می رود. هدف برقراری رابطه مستقیم میان چین و آمریکا و ترتیب مقدمات سفر ریچارد نیکسون رئیس جمهوری وقت آمریکا به چین بود. چینی که در اعتراض به سیاست همزیستی مسالمت آمیز خروشچف با امپریالیسم آمریکا، راه خود را از رویزیونیسم روسی جدا کرده بود، چینی که در چهارچوب یک سیاست رادیکال ضد شوروی و با اعلام تئوری ارتجاعی سه جهان به راه دشمنی با اتحاد شوروی قدم گذاشته بود حالا با چراغ سبز آمریکا می خواست وارد یک رابطه رسمی و البته دوستانه با ایالات متحده گردد.
معلوم بود که این سیاست جدید حتمآ مخالفانی هم در رآس حاکمیت خواهد داشت. مخالفانی که بی تردید ازحمایت اتحاد شوروی نیز برخوردار می شدند. لین بیائو شاید یکی ازهمین مخالفین بود.اینکه چرا او بجای فرار به غرب یعنی مثلأ تایوان که بسیار نزدیکتر و ساده تر بود مسیر پر خطر شوروی را برگزید، اینکه چرا دختر لین بیائو همراه با پدر ومادر و برادرش در میان کشته شده های هواپیما نبود البته در درون تفسیر رسمی نمی گنجید.
هنری کیسینجر بلافاصله پس از حذف لین بیائو یکبار دیگر در ماه اکتبر دوباره مخفیانه به چین می رود و اینبار بی سر و صدا مقدمات سفر نیکسون به چین وارد مرحله نهایی می گردد. فوریه 1972 نیکسون به چین می رود و رابطه رسمی چین و آمریکا از سر گرفته می شود.
پس از دوران لین بیائو این “چوئن لای” نخست وزیر چین است که سکان پیشبرد انقلاب فرهنگی را بدست می گیرد. سیاست او تا مقطع مرگ مائو بیشتر سیاست برقراری تعادل میان رادیکالیسم خشن باند چهارنفره به رهبری همسر مائو و رفرمیستهای حول “تنگ شیائوپینگ” در کادر ادامه منطقی تر انقلاب فرهنگی است. چوئن لای تنها شخصیت سیاسی دورا ن مائو هست که توانسته بود موضع خود درمقام نخست وزیری چین در دوران پس از انقلاب یعنی از 1949 تا زمان مرگش در هشت ژانویه 1976 را بی انقطاع حفظ کند. با اینحال مائو او را نیز پس از مرگ به حال خود رها نمی کند ! نام هیچکس نباید همعرض و در کنار رهبر فرهمند انقلاب قرار می گرفت !
مائو در تشییع جناره او شرکت نکرد و تنها به فرستادن دسته گلی اکتفا کرد. از هیچ هیئت خارجی دعوت نشد و مراسم تشییع تنها با حضور چند صد نفر از مقامات دولتی و بدون حضور مردم صورت گرفت. جرم او نه مخالفت با صدر مائو بلکه محبوبیتش در میان مردم بود. سه ماه بعد در پنجم آپریل و همزمان با مراسم سنتی یادبود مردگان در میدان تیان آن من، دسته گلهایی که از شب قبل برای چوئن لای از سوی مردم در میدان گذاشته شده بود توسط پلیس برداشته می شود و به تجمع هزاران نفر در میدان حمله می شود که به درگیری مردم با پلیس و حمله به برخی از ساختمانهای دولتی می انجامد.
در هفت آپریل مائو توسط کمیته مرکزی “تنگ شیائوپینگ” را از تمامی مسئولیتهای حزبیش خلع و او را به جرم مشارکت در جریان عصیان مردم به تبعید می فرستد. این سومین خلع رده و تبعید در طول زندگی تشکیلاتی او می باشد. عمرخود مائو اما زمان چندانی پس از این ماجرا دوام نمی آورد. نهم سپتامبر همانسال زندگی پر فراز و نشیب مردی به پایان می رسد که مستقل از تمامی خوبی ها و بدیهای زندگیش معادله قدرت را در جهان پسا جنگ دوم جابجا کرده بود. مردی که تئوری و عملش مستقل از درست و غلطی آن بسا جنبشهای آزادیبخش در جهان جنگ سردی را به حرکت درآورده و الگوی بسیاری از جریانات انقلابی معتقد به مبارزه مسلحانه شده بود.
“هُوا گو فِنگ” در حزب بجای او می نشیند. او پیش از این و پس از مرگ چوئن لای وظایف او را نیز برعهده گرفته بود و در سرکوب اعتراضات پنج و شش آپریل و تبعید تنگ شیائو پینگ هم نقش پر رنگی داشت. از مائو نقل می شود که خطاب به هُوا گفته بود :
“من موقعی به آرامش میرسم که تو رهبری را برعهده بگیری” ! “
“هُوا گو فِنگ” همان کسی است که در روزهای اوج قیام ضد سلطنتی برای دیدار شاه به تهران شتافته بود. چهارهفته پس از مرگ مائو، باند چهارنفره به رهبری بیوه مائو نیز دستگیر می شوند و بدینترتیب بر آنچه که او بر آن انقلاب فرهنگی نام نهاده و ده سال برایش کوشیده بود نقطه پایان گذاشته می شود. اما معلوم بود که هُوا گو فِنگ نه رهبری چین بلکه تنها رهبری دوران گذار را بر عهده دارد. گذار چین از رادیکالیسم انقلابی مائو به رفرمیسم “تنگ شیائو پینگ”. او که پس از یک پروسه “انتقاد از خود” در زمان حیات مائو یعنی در 1973 از تبعید به پکن بازگشته و دوباره در موضع معاونت نخست وزیر چوئن لای قرار گرفته بود پس ازمرگ مائو آرام آرام خود را برای تصاحب کامل قدرت سیاسی در چین آماده میکند. در پایان یک دوره دوساله جنگ قدرت نهایتآ “تنگ شیائو پینگ” در جایگاه رهبری نسل دوم انقلاب قرار میگیرد.
دوران رفرم اقنصادی
پلنوم سوم کنگره یازدهم حزب کمونیست چین که در دسامبر 1978 تشکیل می شود با پذیرش خط رفرم “تنگ شیائو پینگ” رسمآ راه او را برای بدست گرفتن قدرت مطلقه باز می کند. در رابطه با حزب “تنگ” با اعاده حیثیت از اعضای قدیمی مرکزیت و دفتر سیاسی و جایگزینی آنان با کسانی که به برکت انقلاب فرهنگی در بالای حزب قرار گرفته بودند تعادل نیرویی را به ضرر “هُوا گو فنک” آنچنان برهم زد که در تابستان 1979 دیگر نیرویی برای رقابت مؤثر با او در حزب باقی نمی ماند.
بدیهی است که در یک چنین فضایی انتقادات تند به شخص مائو و آموزه های او در حزب بالا می گیرد، با اینحال برخلاف روند استالین زدایی در شوروی که توسط خروشچف کلید خورده بود، در چین “تنگ” برای جلوگیری از انشقاق و بزیر علامت سوآل رفتن اقتدار حزب جلوی روند مائو زدایی در حزب را می گیرد و در نهایت سر یک جمع بندی که سی درصد دوران مائو اشتباه ولی هفتاد درصد آن درست بوده همه به توافق می رسند و معضل مائوئیسم بدینترتیب از سر راه برداشته می شود.
“تنگ شیائو پینگ” با اعلام چهار اصل اساسی که تا همین امروز هم مرزهای مجاز و غیر مجاز در چین را تعیین می کند ساختار یک حزب کمونیستی جدید را ترسیم می کند که ایدئو لوژیش خود را در چارچوب سیاسی محدود کرده و وارد پهنه اقتصاد نمی شود. این چهار اصل اساسی یعنی پافشاری بر روند سوسیالیسم، تأکید بر ضرورت دیکتاتوری پرولتاریا، وفاداری به ایدئولوژی مارکیسیم ـ لنینیسم و آموزه های مائو و نهایتأ ادعای رهبری حزب کمونیست در کنار ورود چین به دنیای سرمایه داری شالوده های معجون جدیدی را شکل می دهد که تا آنروز تصورش نیز امکان پذیر نبود.
اصلاحات “تنگ شیائو پینگ” اما در طول یک دهه چهره چین را عوض می کند و رشد مداوم اقتصادی، سطح زندگی صدها میلیون چینی را بطرز محسوسی بالا می برد. او برای اولین بار راه را برای سرمایه گذاری خارجی در چین باز می کند و چین کمونیست را وارد چرخه جهان سرمایه داری می کند.
نمونه”تنگ شیائو پینگ” برای چین جدا کردن قاطع حوزه اقتصادی از حوزه سیاسی، امنیتی بود. در چین او چیزی بنام توسعه سیاسی بی معنا بود. برخلاف نمونه های معمول در نظامهای ایدئولوژیک از جمله نمونه ایران که هر گونه رفرم اقتصادی باید الزامأ از کانال یک رفرم سیاسی بگذرد، در چین اما این مقوله جواب می دهد. امواج اصلاحات سیاسی که با ظهور گورباچف در شوروی دهه هشتاد میلادی تمامی بلوک به اصطلاح سوسیالیستی را در نوردیده بود در چین به دیوار سخت اصلاح طلبی”تنگ شیائو پینگ” می خورد و با سرکوب خونین جنبش دانشجویی در ژوئن 1989 بر آرمان آزادیخواهی و توسعه سیاسی در میدان “تیان آن من” نقطه پایان گداشته می شود.
عروج چین در جایگاه ابرقدرت آینده
“تنگ شیائو پینگ” پس از سرکوب قهرآمیز جنبش دانشجویی اندک اندک صحنه سیاست فعال را ترک کرده و راه را برای جانشینی “جیانگ زمین” که منتخب خود اوست باز می کند. با مرگ تنگ در 19فوریه 1997 دوران دومین رهبر قدرتمند چین به پایان می رسد. “جیانگ زمین” به مدت ده سال یعنی از 1993 تا 2003 در قدرت می ماند و پس از او “هو جینتائو” نیز دهسال دیگر تا 2013 چین را با موفقیت در مسیر تبدیل شدن به یک قدرت بزرگ اقتصادی رهبری می کند. با اینحال هیچیک از این دو در قد و قواره رهبران نسل اول و دوم یعنی “مائو” و “تِنگ” نیستند. دنیای پسا جنگ سرد رهبری را طلب می کند که توان تلفیق قدرت اقتصادی با قدرت نظامی و قدرت تکنولوژیک و در رآس همه اینها اراده تبدیل قدرت منطقه ای به ابرقدرت جهانی را دارا باشد.
“شی جین پینگ” که در سال 2013 به جای “هو جینتائو” می نشیند همانی است که در قد و قواره رهبران نسل اول و دوم انقلاب چین می باشد. با اوست که چین کمونیست وارد جایگاه ابرقدرت آینده می گردد و ایالات متحده را به چالش می کشد. یکسال پیش ازاین در نوامبر 2012 کنگره هجدهم حزب کمونیست چین او را که ویژگی بارزش مبارزه با فساد بود به عنوان دبیرکل حزب انتخاب کرده بود.
مهمترین کار او پس از تصاحب موضع دبیرکلی حزب به راه انداختن کمپین مبارزه با فساد در کل ساختارهای حزب و ارتش بود. کمپینی که به مبارزه علیه “ببرها و مگسها” مشهور شد. ببرها گردن کلفتهای حزب و ژنرالهای ارتش آزادیبخش را در بر می گرفت و مگسها کارمندان دون پایه دستگاه اداری و مالی و سیاسی را شامل می شد.
“شی جین پینگ” روند موسوم به “رفرم و توسعه” دوران “تنگ شیائو پینگ” را متوقف و مسیر پر رنگ کردن فاکتور ناسیونالیسم از یکسو و سوسیالیسم از سوی دیگر را باز می کند. مبارزه با فساد اگرچه واقعی بود اما در عینحال ابزار مهمی را در اختیار رهبر جدید چین می گذاشت تا پایه های حکومتی خودکامه را محکم کند که جمع شدن کل قدرت سیاسی و نظامی را در دستان یک فرد ممکن می ساخت. امری که از دوران کیش شخصیت مائو به بعد نمونه نداشت. یکی از عناوین او در چین “رئیس همه چیز” است ! کنگره ملی خلق چین در مارس 2023 به شی جین پینگ اجازه می دهد که برای سومین بار در مقام ریاست جمهوری چین انتخاب شود و بدینترتیب محدودیت دوبار انتخاب موضع ریاست جمهوری را برای او از میان برداشته و راه حکومت مادام العمر را برایش باز می کند.
چین دوران شی جین پینگ چینی است که فراتر از قدرت نظامی و اقتصادی، اراده خیز به سوی قرارگرفتن در جایگاه ابر قدرت جهانی را هم داراست. ساختارهایی همچون پیمان شانگهای و تشکیلات موسوم به بریکس با وزنه سنگین چین است که امکان رقابت با جهان تک قطبی و گذار موفق به دوران جهان چند قطبی را میسر می کند.
از آن دورانی که مردم چین نشئه از تریاک صادراتی بریتانیا در خلسه بسر می برد و کرامت انسانیش توسط امپریالیسم ژاپن لگد مال می شد. از آن روزهایی که هر تکه از خاک این سرزمین عرصه ترکتازی استعمارگران رنگ و وارنگ بود بیشتر از یک سده نمی گذرد. شاید آنروزها به مخیله کسی خطور نمی کرد که یکروزهمان چین پاره پاره و تحقیر شده در جایگاه یک ابرقدرت جهانی تکیه زند و دنیایی را به شگفتی وادارد. این همه اما حاصل چیزی نیست جز انقلابی که هم خود چین را به گونه ای بنیادی تغییر داد و هم تأثیراتی انکار ناپذیر بر جهان اطرافش برجای گذاشت.
بیژن نیابتی ، هفتم اسفند 1403