انقلاب در سوریه و ناسیونالیسم فشل

اقبال نظرکاهی

کشورسوریه، مانند همه کشورهای دیگر عضو سازمان ملل است؛ دولت بعث سوریه دولت-ملت تلقی می شد. دولت ملت، به معنای اینکه ملت سوریه دولتی دارند که آنها را به نوعی از انواع نمایندگی می کند. اما تاریخ نشان می دهد که سوریه و همینطور تمام کشورهای خاورمیانه، نه حاصل “دولت سازی” بتوسط ملت خود (اینجا سوریه) بلکه برعکس، این کشور دست ساز فرانسه بود؛ و این دولت سوریه بود که “ملت سوریه را بوجود آورد”. در واقعیت تاریخی و در تبیین عینی اجتماعی، آنچه که اثباتش غیرممکن است، “ملت سوریه” است. اما در سیاست و بطور قراردادی و در قوانین بین المللی، مردمان ساکن هرکشور یک ملت تلقی می شوند. ولذا کشور و ملت در سیاست بین الملل یک معنا داشته و بجای هم و هم معنا بکار گرفته می شوند.

بطور واقعی اما، آنچه که ملت سوریه خوانده می شود، جامعه ای است که تاریخا باهم و درکنار هم زندگی کرده اند، اما نه در یک جغرافیا با مرزهای معین؛ چراکه با مردمان آن سوی “مرزهای جدید و ملی” شان تاریخا زیست مشترک صدها ساله داشته اند. ناسیونالیستها خیال می کنند، فقط کشورهای خاورمیانه هستند که دست سازند، حال آنکه تقریبا همه کشورها دست سازند. در نتیجه “تاریخ سازی ناسیونالیستی” است که این سرزمین، متعلق به این ملت؛ و آن وطن، متعلق به آن ملت است؛ چیزی جز خرافات و اعتقادات (البته از نوع سیاسی و نه مذهبی) ناسیونالیستها نیست. تمامیت ارضی هم، فقط مقوله ای قانونی و قراردادی است و چنانچه لازم گردد باید با اراده مردم فسخ گردد. تلاش ناسیونالیستها برای مقدس جلوه دادن مرزهای سیاسی تحت عنوان “تمامیت ارضی”، همواره در خدمت تثبیت حاکمیت اقلیت علیه منافع اکثریت مردم بوده است؛ اگرنه هم اکنون تمامیت ارضی سوریه را هم دولت فاشیست اردوغان و هم دولت فاشیست نتانیاهو، در سوریه زیر پا گذاشته و صدای مدافعین لجوج و خاک پرست ناسیونالیستهای وطنی هم در نیامده است (در دوره اسد جنایتکار توسط ایران و روسیه). دولت اسلامی اردوغان، برادر بزرگ تروریستهای اسلامی است و لذا حق سروری بر چماقداران اسلامیست دارد؛ این مردم حق طلب هستند که نباید مرزها را نادیده بگیرند، بلکه برایش باید جان دهند و جان بگیرند.

اکنون در سوریه، نه ناسیونالیسم عربی و نه ناسیونالیسم ترک حاضر به حل مساله کرد نیستند و این هردو همزمان در رقابتی خونین. نه ترکیه اجازه میدهد، سوریه تماما به آغوش ناسیونالیسم عربی بازگردد؛ و نه ناسیونالیسم عربی اجازه خواهد داد، سوریه به جولانگاه ناسیونالیسم ترک بدل گردد. نقطه ضعف ناسیونالیسم ترکی در سوریه، مساله مردمی است که تا اعماق جامعه خودش را هم در بر می گیرد، “کرد زبان ها” (اصطلاح “کردها” ناسیونالیستی، غیر علمی، و غلط است.)؛ و نقطه ضعف ناسیونالیسم عربی هژمونی نظامی اسلام سیاسی اخوانی در سوریه است. جنبش اسلام سیاسی که با هر سه شاخه خود در سوریه صاحب نفوذ است، شاخه پرو ترکیه ای و اردوغانی آن (اخوانی ها)مسلح و آموزش دیده و آماده به یراق برای جنگ است. در حالیکه شاخه سلفی و القائده ای فعلا ضعیف تر و کم تحرک ترند. چه باید کرد مردم سوریه، این است که زمان به زیان آنهاست و باید هرچه زودتر مهر خود را بر اوضاع بکوبند و سرنوشت خود را از زیر پای جنایتکاران ناسیونالیست و اسلامیست خارج سازند.

یک خصلت مهلک ناسیونالیستهای قومی (البته آنها خود را ملتهای تحت ستم معرفی می کنند) این است که محلی گرا (قوم گرا) هستند؛ و البته ماهیت همه ناسیونالیستهای گریز از مرکز همین است. این واقعیت عینی که سرنوشت “مردمشان” تماما به سرنوشت جامعه کل کشور سوریه/عراق/ایران گره خورده است، به دلیل نادانی سیاسی و یا حتا انتخاب سیاسی صورت نمی گیرد؛ این ایدئولوژی سیاسی ناسیونالیسم است که آنها را محدود و محلی می کند. همین ایدئولوژی آنها را متصل و هم سرنوشت با مردمانی تعریق می کند که با آنها زبان مشترک داشته باشند:{بعنوان مثال در نمونه ایران ناسیونالیستهای قومی در آذربایجان، خود را با دولت باکو و آنکارا؛ در کردستان، خود را با سرنوشت “کردهای” عراق و سوریه و ترکیه؛ در خوزستان، خود را با سرنوشت عربهای عراق و سوریه؛ و در بلوچستان، با بلوچهای پاکستان مربوط و متصل می دانند؛ انگار صرف هم زبانی این پیوند اجتماعی هست و پیوند سیاسی را می شود به زور اسلحه تحمیل کرد.} منطقه ای کردن مبارزات انقلابی، لطمه ای جبران ناپذیر به قیام سراسری و مانعی در تحقق آن است. افق مبارزه سراسری و برابر دانستن کرد و عرب و ترکمن و ارمنی و آشوری و علوی و دروزی و دیگر همه اقوام و مذاهب ساکن در جامعه امروز سوریه، و فردا در عراق و ایران و افغانستان و ترکیه، امکان و فرصت شکل گیری قیامی سراسری می دهد که بر متن سرنوشت مشترک همه آحاد جامعه قرار داشته، و به نوع/شیوه کم هزینه تری منجر به سقوط جنایتکاران حاکم می شود. در فردای سرنگونی هم، همه این اقشار جامعه، باهم وارد دولت شورایی شده و سرنوشت مشترک خود را بطور واقعی به دست خواهند گرفت. انقلاب همیشه از نظر عنصر انسانی همگانی بوده، و هیچ بخشی از جامعه را با هیچ مانع سیاسی و ایدئولویکی محروم از طرح و کسب مطالبات نمی کند؛ منتها نباید فراموش کرد که در هر انقلابی، این هژمونی یک خط سیاسی-ایدئولوژیک معین است که راه حل های معین را در افق انتخاب سیاسی جامعه قرار داده و امکان رسیدن به جامعه ای مطلوب را طرح و به کرسی می نشاند. اینجا و در مورد سوریه، نیروهای دموکراتیک کردستان بدلیل محدود ماندن به فقط جامعه کردستان، و دوری از جامعه سراسری سوریه، نه فقط امکان سراسری شدن راه حلهای دموکراتیک شان را ندارند، بلکه بطور دوفاکتو امکان سرکوب آسان تر خود را به نیروهای ارتجاعی ساکن در پایتخت را داده اند. دولت جنایتکار و فاشیست اسد در این پروسه عدم شکلگیری یک آلترناتیو اجتماعی سراسری مانع اصلی بوده؛ اکنون پس از سقوط رژیم اسد، این دولت فاشیست ناسیونال-اسلامی ترکیه است که وظیفه ارتجاعی ممانعت از گسترش راه حل دموکراتیک را به زور ارتش ترکیه و بمباران و ترورنیروهای دموکراتیک، این وظیفه ضد انقلابی را به عهده گرفته است. هیچ حزبی، که فقط یک بخش، از یک جغرافیایی سیاسی فی الحال موجود و تحمیل شده را از خود دانسته و دیگر بخشها را به بهانه داشتن زبان و فرهنگ و دین و مذهب متفاوت جدا و بیگانه از خود بداند، نمی تواند سرمنشا یک قیام سراسری و لذا رهبری یک انقلاب باشد. بنابراین مادام که در چهارچوب سیاسی یک کشور قرار داری، جامعه تو کل کشور است و مردم کل کشور مردم تو محسوب می شوند؛ اگر نتوانی برای همه این مردم راه حل داشته باشی، و مطالبات همه آنها را نمایندگی کنی فی الحال خود اولین ضربه را زده و فرصت برای سراسری شدن ارتجاع فراهم کرده ای. قومیت متفاوت، زبان و فرهنگ متفاوت، دین و مذهب متفاوت، و تقسیمات سیاسی ده ها ساله طبقه حاکمه، نباید جامعه را از هم تفکیک و مردم را از همسرنوشتی و لذا یک مبارزه سراسری مانع گردد. اینجاست که ناسیونالیسم، چه ناسیونالیسم مرکز گرا و چه ناسیونالیسم محلی گرای مرکز گریز، بعنوان دو لبه یک قیچی، مبارزات مردم را قیچی کرده و مانع همبستگی و قیام سراسری بوده و هستند و خواهند بود. یک انقلاب پیروز، همیشه در بعد سراسری رخ می دهد؛ زیرا، نه حق را و نه آزادی را نمی شود تقسیم کرد. در بعد روانشناسی-سیاسی هم، انقلاب باید از بعد شکلی -یعنی پاره کردن عکس ها و شکستن مجسمه های اسدها و تعلیق فعالیت حزب بعث و تسخیر مقرهای جمهوری اسلامی ایران و حزب الله لبنان در دمشق و دستگیری جنایتکارانی که در سرکوبهای ۱۳ سال گذشته آمر و عامل جنایت بوده اند- به محتوای ابداع و خلق و استقرار نهادهای سیاسی و مدنی و نظامی مبتنی بر شوراها پیش برود. تشکیل شورا و تشکلات مدنی و ارگانهای نظامی مردمی، همگی ابزارهای ضروری و ارکان یک جامعه آزاد خواهند بود؛ غیبت و برچیدن آنها نیز، نشانه های سرکوب انقلاب و به حاشیه بردن مردم و لذا مطالبات مردمی و برچیدن عدالت و سرکوب آزادی است.

تا روز هشتم دسامبر، مترقی ترین جریان سیاسی حاضر در صحنه معادلات سیاسی سوریه احزاب ناسیونالیست چپ در کردستان بودند. در شرایط فعلی سوریه هم، که جریانات راست و مرتجع چه از نوع اسلامی و چه ناسیونالیست عربی میداندار و آینده ناروشنی را پیش روی مردم سوریه و بشریت نگران قرار داده اند، این احزاب ناسیونالیست چپ هنوز قابل حمایت مشروط هستند. در شرایط سناریوی سیاهی، یعنی در سیزده سال گذشته در سوریه، الگوی احزاب و اداره جامعه در کردستان مترقی ترین الگوی اداره جامعه بودند؛ چرا که کل جامعه و مردم سوریه بر حسب نژاد و قوم و قبیله و دین و مذهب و طریقت تقسیم شده بودند. فرد در قانون و در سیاست غایب و تنها با تعلق اجباریش به یک “اجتماع تصوری-خیالی-قراردادی” موجودیت پیدا می کرد؛ شهروند مفهومی بیگانه و غیرقابل پذیرش بود. در آن شرایط، عدم اطمینان و دشمنی خودبخودی میان آحاد مردم امری عادی مرسوم و طبیعی بودند. از امروز که دیگر وضعیت سرکوب دولتی پایان یافته و فضای باز سیاسی وجود دارد، و هنوز هیچ جریانی جرات تصرف و قبضه تمامی قدرت دولتی در سوریه را ندارد، ناسیونالیسم با تمام انواع و اقسامش سم سیاسی هستند؛ آزادیخواهان و مردم چاره ای بجز روی نهادن به راه حل جمعی برای تمام دردها و آلامشان ندارند؛ همین ضرورت تاریخی، یعنی تنها راه برای حل همه مشکلات همه مردم سوریه سوسیالیسم است. عدم کارایی و ناتوانی احزاب دموکراتیک در کردستان قبل از هرچیز ناشی از ناسیونالیست بودنش است؛ احزاب ناسیونالیست کوردی به دلیل ایدئولوژی ملی گرایانه شان محلی گرا بوده و خود را محدود به جغرافیای محدود و معینی کرده و لذا فرصت و امکان سراسری شدن و تاثیر گذاری بر کل مردم سوریه را از خود گرفته اند. البته ناسیونالیسم کشوری/مرکز گرا و دیگر ناسیونالیستهای قومی هم، این حد و حدود تعیین کردنها را مهر و تاکید گذاشته و جامعه سوریه را موزاییکی کرده اند. {حتما ایراد گرفته می شود که جامعه سوریه ابتدا به ساکن و بعنوان یک داده اجتماعی و تاریخی موزاییکی است این را از نظر فرهنگی میشه قبول کرد اما بردن این وضعیت موزاییکی فرهنگی (زبانی و مذهبی) به سیاست و دولت است که می توانست صورت نگیرد.} یک دولت مدرن، دولتی غیر قومی است؛ همانطور که غیر مذهبی است. لذا دولت سکولار باید آحاد جامعه را شهروند برابر تعریف کند، و نه تعریفی بر حسب مذهب و دین و قومیت و زبان آنها. چنین تقسیمبندیهایی نمی تواند منجر به جامعه مدنی و شهروندی متساوی الحقوق گردد، پس محکوم به تبعیض و نابرابری حقوقی و ستم و سرکوب و نهایتا شکست است. اینکه احزاب دموکراتیک در کردستان سوریه (روژآوا)، برابری زن و مرد را اعلام و برای تحقق آن دست به کار شده اند وجه مترقی و قابل احترام و تایید است؛ اما اینکه خود را کردستانی و لذا محلی تعریف کرده اند، یعنی افق سیاسی و میدان عمل اجتماعی خود را محدود و در نتیجه فرصت و امکان همگیر شدن را از خود گرفته و میدان را برای جریانات اسلامیست و راست ناسیونالیست باز گذاشته اند، یک اشتباه سیاسی ناشی از نگاه ایدئولوژیک آنهاست؛ البته روشن است این انتخاب سیاسی، تحمیلی بوده است و طرف مقابل (اعم از دولت اسد و اپوزیسیون مرتجعش)، در این کردستانی شدن و محلی شدن و محدود ماندن احزاب دموکراتیک نقش داشته اند. همین محلی گرایی است، که انقلابیون دموکرات کردستان را علارغم سابقه مبارزات ده ها ساله فردی و حزبیشان، در حاشیه حوادث وتحولات سیاسی کشور سوریه قرار داده؛ در مقابل، مخالفین مرتجع با سابقه ترور و جنایت را در کانون تاثیرگذاری بر سرنوشت کل جامعه قرار داده است. کلیت این پدیده سیاسی، در ایران و ترکیه و عراق هم تکرار شده است، این باعث تقویت موج گریز از مرکزگرایی در میان سیاسیون ناسیونالیست محلی شده و می شود. اینجاست که راه حل سوسیالیستی خودنمایی می کند، جایی که تئوری انقلابی ضرورت نوع حرکت و عمل روزانه می شود. این تئوری انقلابی چیزی نیست جز مشمول قرار دادن همه آحاد جامعه، بعنوان انسان برابر؛ و مطالبه یک قانون واحد، همه گستر انسانی، که انسانیت را هم در بعد فردی هم اجتماعی هم سراسری و هم سیاسی، نمایندگی شود. و در عین حال، ذهن و جسم را در قالب عمل واحد اجتماعی، بهم پیوند داده و ضمن ایجاد زمینه همه آزادی های اجتماعی و سیاسی، در راس آنها رهایی فردی را، میسر سازد.

مساله کرد در سوریه، در این شرایط بحرانی، که می توانست بطرف شرایط انقلابی به کمک همین احزاب کردی پیش برود، (و لذا منتهی به حل این مساله و بسی مسائل و مصائب جامعه سوریه بشود)، اکنون در یک بن بست چند باره و حل نشده باقی مانده است. کردستان، نه می تواند از سوریه جدا شود؛ نه می تواند به دولت خودمدیریتی مورد مطالبه اش برسد؛ و نه می تواند در مشارکت با دیگر اقلیتهای قومی و مذهبی، دولتی فراگیر و مورد توافق همگانی بوجود آورد. خود همین مقولاه اقلیت های قومی و مذهبی، داده ای الزاما واقعی نیست؛ منظورم این نیست که نمی شود اقلیت مسیحی و دروزی و ارمنی و آشوری و کورد و عرب را بطور تصویری و آماری نشان داد؛ این در علوم دنیای سرمایه داری نه فرع که اصل است. منظورم این است که، جامعه و شهروند و بشریت را، نمی توان به اقلیت و اکثریت تقسیم کرد؛ این کار برخورد سیاسی به مطالبات اجتماعی برای پاسخ ندادن به آنها و در مقابل یکدیگر قرار دادن آنهاست. حزب و احزابی که خود را محدود به یک جغرافیای انسانی محدود می کنند، در سیاست نه فقط به حاشیه رانده می شوند، بلکه خود را داوطلبانه در وسط میدان دنیای ارتجاعی نئولیبرالیسم قرار داده و بن بست آینده خود را از امروز انتخاب و تعیین کرده اند. این انتخاب البته همانطور که گفته شد، تماما اختیاری نبوده و نیست؛ اما هنوز مسولیت این احزاب در قبال بی افقی سیاسی عملی، در پیشگاه مردمان خودی را نفی نمی کند. در این بن بست سیاسی است که ناسیونالیسم کرد، مجبور به مراجعه و همکاری با دشمن خود یعنی ناسیونالیسم عربی و مرکزگرایی می شود که خود خالق مساله کرد و عامل ستم ملی بوده است (البته بر متن سیستم سرمایه داری). در صف مقابل نیز، ناسیونالیسم عربی هم در بن بست همانندی قرار دارد؛ نه می تواند دولت مرکزی همه گیر و فراکیر احداث کند (منهای ادعا)؛ نه می تواند موجودیت عینی کانتونهای خودمختار را بپذیرد؛ و نه می تواند به استبداد و سرکوب ناسیونالیسم بعثی و اسدی بازگردد.

پروسه تجزیه اجتماعی (تجزیه مردمان یک جامعه بر حسب زبان و مذهب) سوریه، از سال ۲۰۱۴ با سلطه و تصرفات ارضی جریانات سیاسی مختلف از دموکراتیک در کردستان، تا باند سیاهی و تروریست اسلامی در شرق و غرب سوریه، تا از دست دادن کنترل بر این مناطق توسط دولت سرکوبگر و جنایتکار اسد، صورت نگرفت. این تجزیه اجتماعی در سوریه، همانند ترکیه و ایران و عراق و سایر کشورها، از آغاز تولد دولت-ملت شروع شد. نه فقط دولت-ملت ها محصول اراده جمعی “ملت ها” نبوده و نیستند، بلکه بواقع نماینده یک اقلیت بود که بواسطه ایدوئولوژی ناسیونالیسم موفق بود و شد که خود را نماینده همه “ملت” بنامد. در بسیاری از کشورها، حتا همین نمایندگی اکثریت را هم نتوانستند در ظاهر و ادعا و تبلیغات هم شده حفظ کنند؛ برای نمونه، دولت بعث اسدها در سوریه، بسرعت به نماینده یک اقلیت کوچک قومی و مذهبی و ایدئولوژیک تبدیل شد، هرکس متفاوت از آن چهارچوب بود غیرخودی و بیگانه و دشمن تلقی، طرد و سرکوب شد. این غیرخود ستیزی البته در بطن ایدئولوژی ناسیونالیسم و ادیان نهفته است؛ و در نتیجه، جوامع خاورمیانه و اینجا سوریه همواره شاهد ستم و تبعیض و سرکوب و جنگ و جنایت بوده است. به عبارت دیگر، ناسیونالیسم کشوری/سراسری/مرکزگرا از تحقق تشکیل دولت “ملی (همه گستر)” قاصر بوده است؛ همانطور که در طول ۸۰ سال گذشته در سوریه، و یک قرن اخیر در همه کشورهای خاورمیانه ازجمله در ایران، ناتوان بوده است. در تاریخ واقعی خاورمیانه، دولت مرکزی (همان دولت ملی) همیشه در قبضه اختیار و در مسیر منافع مادی و سیاسی یک اقلیت با نام ها و عناوین مختلف بوده است، و در عمل به زیان منافع مادی و سیاسی و حتا فرهنگی و اجتماعی اکثریت مطلق همان جامعه (همان ملت به زعم ناسیونالیست ها) بوده است. در واکنش به این اجحاف و تبعیض و ستم و سرکوب، ناسیونالیسم محلی/قومی/مرکزگریز، چه خودمختاری طلب و چه فدرالیست خواه، نه فقط آن سلطه و استثمار و سرکوب صاحبان قدرت را به نفع مردم تخفیف نداده، بلکه بلعکس خود به بهانه برای حقانیت بخشیدن به آن، به بهانه امنیت ملی و تمایلات ضد ملی و ابزار بیگانه بودن و اهرم فشار دشمنان تلقی شده و به دست دشمنان مردم داده است؛ در نتیجه، نه فقط خود سرکوب شده است، بلکه موجبات حرمان و درد و رنجی چندباره برای “مردمان خود” نیز شده است. و بعلاوه از اعمال نفوذ در سطح سراسری و فرصت ارائه و طرح آلترناتیو خود در سطح جامعه کشوری محروم مانده است. به این ترتیب، هر دو سو و سمت ناسیونالیسم، محلی و سراسری، در بن بست بوده و هستند؛ هم در سوریه و هم در کل خاورمیانه.

بن بست ناسیونالیسم و موقعیت متزلزل اسلام سیاسی که بدون حمایت خارجی قادر به اعمال سلطه خود بر جامعه سوریه نیست، موقعیتی موقت و شرایط عینی مطلوب، برای ایجاد تشکلات توده ای و مردمی و ایجاد شوراها و اعلام برابری همه جانبه همه شهروندان مهیا کرده است. با شکست حکومت اسلامی در سوریه و فرار اسد، اسلام سیاسی شاخه “محور تروریستی” پایان یافته است؛ می ماند شاخه رقیب که خود به سه شاخه فرعی اخوانی-اردوغانی؛ شاخه سلفی -پرو عربی؛ و شاخه القائده ای و فراگیر، که با هم در تضادی آشتی ناپذیر بوده و هستند. در میدان سیاست بدلیل آنکه هر شاخه اسلام سیاسی منافع دولت خاصی را نمایندگی می کند لذا قادر به همکاری و سازش باهم نخواهند بود. این هم باز فرصت و وضعیت مطلوبی برای شروع یک تحرک تازه از نیروهای سوسیالیست اجتماعی و نه ایدئواوژیک است. {سوسیالیست های ایدئولوژیک، فی الحال هم در لبنان و فلسطین، و هم در عراق و ایران، با پرچم ضد امریکایی و ضد صهیونیستی متحد جنبش اسلام سیاسی هستند.} بنابراین در این لحظه تاریخی، جامعه سوریه بر خلاف ۱۳ سال گذشته در شرایط سناریوی سیاه نیست، پس با به میدان آمدن مردم با تشکلات مدنی و صنفی و شورایی برهبری افراد و احزاب مدرن و سوسیالیست، می توانند آینده روشنی را برای مردم -توسط خود مردم- ترسیم نمایند. هرچه مردم سوریه بعنوان شهروند در تعیین سرنوشت خود دخالت بیشتری بکنند، بحران در جامعه سوریه زودتر و بهتر حل میشود؛ بلعکس، عدم حضور مردم این فرصت و این امکان را به دسته جات مسلح اسلامی و قومی می دهد، که خود را بعنوان نماینده بخشی از مردم، و در صورت قبول ماموریت برای قدرت های منطقه ای و جهانی با ماموریت نجات کشور و میهن و وطن، و لذا بعنوان نماینده “ملت” قدرت دولتی را قبضه و دور تازه ای از حکومت اقلیت بر اکثریت را اعمال و تداوم ببخشند. مردم خود باید نشان دهند و ثابت کنند که قربانی دست و پا بسته وضعیت ناروشن و نامعلوم اکنون نیستند؛ بلکه با چشم باز و در همکاری و مشارکت اجتماعی و سراسری دست به سازمان ساختار جامعه ای مدرن خواهند زد. بعلاوه وجود میلیونها شهروند سوری در ده ها کشور خارجی، خود میتواند سرمایه ای باشد.

حمله دولت فاشیست اردوغان به “منبج و تل رفعت و عین اسد”، و خارج کردن این شهرها از دست دولت خودگردان محلی، نشان می دهد که هنوز جهان سرمایه داری در عصر بربریت و قانون جنگل بسر می برد و حق با قوی و قدرتمند است. اما همین پیروزی توحش بر مدنیت، موقتی و ناشی از شرایط بحرانی کنونی است. سوال این است مردم و نیروهای مدنی و متمدن چگونه میتوانند شرایط کار و زندگی خود را از این وضعیت بحرانی خارج ساخته و امنیت و رفاه را به زندگی خود و همه شهروندان برگردانند؟ اینجا همه شهروندان، تز و متدی سوسیالیستی است، و نه پوپولیستی؛ چراکه بطور واقعی سرنوشت امروز و آینده همه آحاد مردم، علارغم تمام آن هویت های ذهنی و سیاسی -که بر مردم تحمیل و مورد پذیرش قانونی و سیستماتیک هم قرارگرفته است- به هم متصل و مشترک است. این سرنوشت مشترک است که هم امید را به جامعه می دهد، و هم بن بست ناسیونالیستها را به آنها سپرده، و راهی نو و سوسیالیستی را پیش پای بشریت سوری قرار می دهد.

ناسیونالیسم خطری که از نو باید شناخت ۱۰۳

اقبال نظرکاهی

چهارده دسامبر ۲۰۲۴

 

پیام بگذارید

رفیق فواد مصطفی سلطانی

اتحاد کارگری