سه شنبه ۰۳ بهمن ۱۳۹۶ , ۲۳:۲۹:۳۳ به وقت تهران
 
خاطرات / کاوە دوستکامی / مقالات منتخب
تسخیر پادگان با دستان خالی!
دوشنبه, ۱۱ام بهمن, ۱۳۹۵

      کاوه دوستکامی

در آخرین روزهای زمستان سال پنجاه و هفت که بیشتر از یکماه از سرنگونی رژیم پهلوی و دست به دست شدن قدرت در ایران میگذشت، مناسبات اجتماعی به شدت دگرگون و فضای نسبتا بازی بر جامعه حاکم و مردم برای نخستین بار و پس از چند دهه، میتوانستند نفسی تازه بکشند و از تعقیب و زندانی شدن به خاطر ساده ترین ابراز نظر در مخالفت با صاحبان ریز و درشت قدرت، هراس نداشته باشند. حس دلپذیر آزاد بودن در جامعه، که تا چندی پیش از آن، دست نیافتنی به نظر می رسید، شور و شوق فراوانی را نسبت به زندگی و آینده به وجود آورده بود. آن فضای سالم و پرشور، تاثیرات مطلوبی بر مراودات روزمره مردم، گذاشته بود. این در حالی بود که دست به دست شدن قدرت از رژیم پهلوی به رژیم نوپای اسلامی، نخستین گامهای خود را طی میکرد. مناسبات اداری، آموزشی، انتظامی و غیره دستخوش تغییر و تحول شده و خلاء ناشی از آن، بر وجوه مختلف زندگی اجتماعی و نیازهای روزمره مردم، تاثیر گذاشته و چرخ امورات اداری، آموزشی، بهداشتی و غیره به کندی میچرخید.

در آن برهه، کشمکشی روزمره در بین فعالین مذهبی که خود به دو دسته بومی و غیر بومی تقسیم میشدند از طرفی، و فعالین چپ و دمکرات از طرف دیگر، در جریان بود و هر کدام از آن طیف ها میکوشیدند که موقعیت خود را نسبت به دیگری، تقویت و تثبیت نمایند. بدبینی و بی اعتمادی در بین این سه جریان نسبت به همدیگر، به وضوح قابل مشاهده بود. از این رو، فضای سیاسی شهر پر تنش و آبستن حوادث بود.

گروه بندیها در سنندج:

دسته اول، آنهایی بودند که از حکومت مرکزی طرفداری کرده و بیشترشان غیر بومی بوده و شخصی به اسم آخوند صفدری به عنوان نماینده خمینی هدایت و رهبری آنها را بر عهده داشت. یکی از دستیاران نزدیک به او شاطر ممد نام داشت که یکی از مهره های تاثیر گذار در مرکز فعالین شیعه یعنی حسینیه سنندج بود. حسینیه، آن روزها از یک مکان ساده و بی تحرک مذهبی در هماهنگی با مقر صفدری، به مرکزی فعال برای سازماندهی هواداران و همفکران حوزه های علمیه در قم و غیره، تبدیل شده بود.

دسته دوم، تفکری نظیر به اخوان المسلمین در مصر را نمایندگی میکردند و در راس آنها شخصی با اسم احمد مفتی زاده قرار داشت. نامبرده شخصی سخنور و دارای کاریزمای خاص خود بود. آنها فعالیتهای تبلیغی خود را قبل از قیام، در مدرسه قرآن و مسجد امین که آنرا به عنوان تریبون مورد استفاده قرار میدادند، متمرکز کرده و توانسته بودند که تعداد زیادی از جوانان و مردم شهر را به دور خود جمع کنند. این دسته و رهبری آنها پس از قیام، بی درنگ ماهیت واقعی خود را نشان داده و با چراغ سبز دادن به حکمرانان جدید اسلامی و مماشات با آنها، از یک طرف و بیتفاوتی نسبت به خواسته ها و نیازهای مردم ستمدیده از طرف دیگر، پایگاه اجتماعی خود را هر روز بیشتر از روز پیش از دست میدادند.

دسته سوم، ترکیبی از گروههای چپ و ناسیونالیستی از جمله: حزب دمکرات کردستان ایران، سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، حزب توده، جمعیت دفاع از آزادی و انقلاب که بعدها سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران (کومه له) نام گرفت، سازمان پیکار، راه کارگر و چند گروه کوچک دیگر بود.

حزب دمکرات کردستان که سابقه طولانی خود را در مبارزه، به رخ مردم و نیروهای سیاسی میکشید، نتوانسته بود که صرفا با کهنه کار بودن و افتخارات گذشته، در جنوب کردستان موقعیت ویژه و قدرت تاثیر گذاری تعیین کننده ای را کسب نماید.

بخش کردستان سازمان چریکهای فدایی خلق ایران که اکثر آنها را جوانان و دانش آموزان تشکیل میدادند و زنده یاد بهروز سلیمانی رهبری شان را بر عهده داشت، بنا به سردرگمی فکری و سیاسی، بی تجربگی و نداشتن راهکاری مناسب، عمده فعالیت خود را به آکسیونها و غیره محدود کرده و عملا نتوانستند به شکلی ملموس در زندگی کارگران و اقشار تحت ستم نفوذ پیدا کرده و اعتباری کسب کنند.

حزب توده ایران که در کهنه کار بودن با حزب دمکرات شانه به شانه میشد، بنا به ماهیت سازشکارانه خود و وابستگی شدید ایدئولوژیکی به بلوک شوروی، هیچ نوع ابتکار عملی به جز دریوزگی در قبال حاکمیت جدید، از خود نشان نمیداد و عملا و به سرعت، به حاشیه رانده شده بود.

گروههای دیگر هم غیر از کومه له وضعیتی شبیه به بقیه داشتند:

آن هنگام، (کومه له) که گروهی تازه کار و ناشناخته بود، به نحوی چشمگیر در حال رشد بوده و هر روز بیشتر از روز پیش، مورد پشتیبانی توده های مردم ستمدیده قرار میگرفت. رهبران این جریان بخصوص زنده یاد فواد مصطفی سلطانی، جوابگویی به نیازهای ضروری از جمله امنیت، بهداشت، دفاع از حقوق کارگران و دهقانان در مقابل صاحب کاران و زمین داران بزرگ که میخواستند از آب گل آلود ماهی گرفته و قدرت از دست رفته خود را باز یابند، دفاع میکرد. صدها شخصیت خوش نام، کمونیست و مبارزی همچون ایوب نبوی، صدیق کمانگر، منصور قشقایی، یوسف اردلان، جمیل محمدی، حسین پیرخضری و … در محیط کار و زندگی مردم رنجدیده حضور داشته و معضلات زندگی آنها را، مشکل خود میدانستند و تا آنجایی که در توان داشتند، در جهت یاری رساندن به آنها از هیچ کوششی دریغ نمیکردند. کومه له هم هنوز آنقدر قدرت پیدا نکرده بود که نقش اصلی و تعیین کننده ای را در آن گیر و دار ایفا کند.

در آن فضای پر تنش، شایع شده بود که نیروهای حکومتی سیلوهای گندم سنندج را تخلیه و به شهرهای دیگر خارج از کردستان منتقل کرده بودند. (من از صحت و سقم آن خبر اطلاعی ندارم) آن شایعه در شهر پیچیده و آن جو پر تنش را تحت تاثیر قرار داده بود. بعد از ظهر آن روز برای اعتراض و جویا شدن از واقعیت، همراه تعدادی از مردم و جوانان در جلو استانداری که در خیابان شاهپور قرار داشت، جمع شده و خواهان توضیح مسئولین در آن رابطه شدیم. ساکنین استانداری ما را جدی نگرفته و توجهی نسبت به خواسته های ما از خود نشان ندادند. پس از ترک آنجا و در حال متفرّق شدن، کسی از میان جمعیت پیشنهاد کرد که به جای استانداری، جلو پادگان تجمع کنیم. ما هم بدون تجزیه و تحلیل و یا برنامه ای مشخص، به طرف پادگان براه افتادیم. قبل از رسیدن به جبهه کنترل پادگان در میان خاک و خول اطراف جاده تجمع کرده و به انتظار نشستیم. هیچ گروه خاصی در سازماندهی و حرکت ما نقش نداشت. در میان آن جمع هم نه کسی رهبر بود و نه ایده خاصی ارائه میشد. با این وصف، با صبر و بردباری و به امید قضا و قدر، در آنجا نشسته و منتظر شدیم. لازم به ذکر است که بر خلاف ادعای رژیم اسلامی، هیچکدام از ما اسلحه در اختیار نداشتیم.

هوا روبه تاریکی میرفت و به تدریج تزلزل در میان ما جا خوش میکرد که به ناگاه، متوجه نزدیک شدن یک خودرو نظامی که از شهر به طرف پادگان در حال حرکت بود، شدیم. همه ما به وسط جاده پریده و راه ماشین را سد کردیم. تنها سرنشین آن خودرو، یک سرباز مسلح به تفنگ ژ۳ بود. سرباز را از ماشین پیاده کرده و تفنگ را از وی گرفتیم و ضمن توضیح دادن علت تجمع خود، به او اجازه دادیم که پیاده راهش را به طرف پادگان که بیشتر از دویست متر نبود، ادامه دهد. در ضمن به خاطر اینکه مشکلی برایش پیش نیاید، تفنگش را هم به او پس داده و پس از آن، جیپ ارتشی را در گودال کنار جاده، چپ کردیم.

این در حالی بود که بی برنامگی داشت ما را خسته میکرد و تقریبا امید زیادی به گشایش و رسیدن به نتیجه ای مناسب دور از انتظار به نظر میرسید، ناگهان فردی را دیدیم که با یک تفنگ از طرف غرب پادگان یعنی بخش ژاندارمری در مجاورت رودخانه (حاجی نه سی) به طرف روستای قدیمی (که میز)، از نزدیک ما رد شد. از او پرسیدیم: آن تفنگ را از کجا آوردی؟ جواب داد که آن را از پادگان ژاندارمری آورده ام و شما هم میتوانید به آنجا بروید. ما هم بی درنگ به آن سمت براه افتادیم. ظاهرا هیچکس دیگری در آنجا نبود اما به اندازه عبور یک نفر از سیم خاردار اطراف پادگان باز شده بود و در پشت سیم خاردار هم یک گروهبان که کردی صحبت میکرد، با صمیمیت از ما استقبال کرد و سپس ما را به داخل یک سالن بزرگ که انبار تسلیحات بود راهنمایی کرد. طرف راست سالن پر از تفنگهای ژ۳ بود که به صورت مربعی شکل و منظم روی هم چیده شده بودند. در طرف دیگر هم تفنگهای ام۱ همانند هیزم روی هم تلنبار شده بودند. (من فکر میکردم که آن تفنگها، تفنگ برنو بودند.)

تفنگ برنو در فرهنگ عامه، جایگاه خاصی داشت و در خاطره ها و مثالها از آن تعریف میشد. با توجه به آنکه برنو بیشتر از ژ۳ به لباسهای کردی که من عاشق آن بودم، می آمد، بدون معطلی، سراغ برنو که در واقع ام۱ بودند، رفته و دوتا از آنها را برداشتم. از داخل سالن که بیرون آمدم گلنگدن یکی از آنها را کشیدم و هرچه سعی کردم نتوانستم آنرا به سر جای خود برگردانم. حدس زدم که شاید آن یکی خراب است و پس از پرت کردن آن، دوباره داخل رفتم و یکی دیگر را برداشتم. گلنگدن آن یکی را هم کشیدم و متوجه شدم همان مشکل تفنگ قبلی را دارد. آن موقع فهمیدم که باید فن و فنونی وجود داشته باشد که من به آن آشنا نیستم. با دو عدد ام۱ و بدون فشنگ از ژاندارمری خارج شده و به طرف خانه براه افتادم.

در آن مدت کوتاه که ما داخل شده بودیم، تعداد زیادی از مردم به طرف پادگان هجوم آورده و در جستجوی اسلحه بودند و مرتبا هم به تعداد آنها افزوده میشد.

تا آنجایی که به یاد دارم، از حضور سازمانها و احزاب سیاسی به صورت متشکل، خبری نبود و هیچ نوع سازماندهی و نظمی هم در بین ما وجود نداشت. این بود که افراد سود جو و فرصت طلب تا آنجایی که میتوانستند به غارت اسلحه و مهمات پرداخته و با استفاده از تاکسی بار و دیگر امکانات حمل و نقل، سر راه مردم کمین کرده و با تهدید و ارعاب اسلحه و دیگر تجهیزات آنها را غصب میکردند. پس از آن ماجرا، عده زیادی از آنها که هیچ ربطی به مبارزه نداشتند، به ثروتی باد آورده دست یافته و وضع زندگیشان از این رو به آنرو شد و تعدادی هم به صف مزدوران محلی که اصطلاحا (جاش) نامیده میشدند، پیوستند.

طولی نکشید که تمامی محله های اطراف پادگان، به ناامن ترین مکانهای شهر، تبدیل شده و صدای گلوله از همه جا، به گوش میرسید. بیشتر تیراندازی ها بی هدف و کور بودند و همین هم باعث نا امنی بیشتر میشد. همان شب متاسفانه تعدادی از مردم به صورت اتفاقی و بخاطر عدم آشنایی با اسلحه و استفاده نادرست از آن، جان خود را از دست دادند.

همانطور که اشاره شد، در میان نظامیان پادگان هماهنگی خاصی وجود نداشت و درآغاز هم معلوم بود که آنها اراده ای برای مقاومت در مقابل نیروهای مردمی از خود نشان نمیدادند. البته در سایتهای حکومت اسلامی به دروغ ادعا شده است که “نیرویی بزرگ و مسلح به پادگان سنندج حمله کرده و نیروهای داخل آن مرکز نظامی، مقاومت نموده و از سقوط پادگان جلوگیری کرده اند”. این یک دروغ بیشرمانه بیش نیست زیرا اگر نیروی مسلح و زبده ای که آنها ادعا میکنند، در آن شب وجود داشت، در عرض چند ساعت کل پادگان سنندج به تسخیر جوانان انقلابی در می آمد و شاید در آن صورت، معادله قدرت در کردستان تغییر کرده و سرنوشت آن جنبش به گونه ای دیگر رقم میخورد.

اما زمانیکه فرماندهان پادگان متوجه خود بخودی بودن آن حرکت و عدم تاکتیک نظامی نیروهای مردمی شدند، بلافاصله مقاومتی را در داخل پادگان سازمان داده و از سقوط آن جلوگیری کردند و حتی توانستند تعدادی از مردم و از جمله عبدالله مهتدی را، به اسارت خود در آوردند.

روز بعد، فرمانده پادگان که کسی به اسم سرهنگ صفری بود با مردم اعلام همبستگی کرد و پیام او از رادیو سنندج پخش شد. اما حکومت بی درنگ، مزدوری به اسم سرلشکر قرنی را به جای او گماشته و با اعزام تعدادی از پاسداران و نیروهای وفادار به خود به وسیله هلیکوپتر از کرمانشاه به داخل پادگان، اوضاع را تحت کنترل خود در آوردند.

کماکان در جبهه مردم، سازماندهی وجود نداشت. بیشتر رزمندگان افرادی بی تجربه و صرفا انقلابی بودند که از تاکتیک های رزمی کمترین اطلاع را داشتند. آنها از تپه های اطراف، با اسلحه های سبک و بدون هدف، به سوی پادگان که بسیار وسیع و مقاوم بود، تیراندازی کرده و از طرف پادگان هم با خمپاره و توپ جواب میگرفتند. در طول روز بعد هم هلیکوپترهای کبرا و هواپیماهای جنگی به کمک نیروهای داخل پادگان شتافته و تپه های اطراف و محله های مجاور را، گلوله باران میکردند که بر اثر آن، تعدادی از جوانان و مردم، جان خود را از دست داده و خسارات زیادی هم به خانه ها و مغازه های آنان وارد گردید.

در آن مقطع، رادیو و تلویزیون در دست نیروهای انقلابی بود و در طول روز اخبار، بیانیه ها، شعر و سرودهای انقلابی پخش میگردید. زنده یاد صدیق کمانگر از طریق رادیو، پادگان را به تسلیم شدن فرا میخواند و همچنین از مردم شهر تقاضا میکرد که به هر شکل ممکن به یاری جوانان رزمنده در اطراف پادگان بشتابند. صدای با ابهت و موثر کاک صدیق و پخش سرودهای انقلابی، شور و شوق وصف ناپذیری را در میان مردم و بخصوص جوانان، به وجود آورده بود.

روز بعد همزمان در داخل شهر انقلابیون ستاد لشکر را به تصرف خود در آورده و بین آنها و نیروهای تحت امر صفدری که در نزدیک پل کمانگر در خیابان شاهپور مقر داشتند، درگیری ایجاد شده و تعدادی از طرفین از جمله شاطر ممد و پسرش حشمت، که پیشتر یکی از بهترین موتور سواران  سنندج بود، جان خود را از دست داده بودند اما شخص صفدری که رفتن به بهشت را برای دیگران تجویز میکرد، گریختن را به حلوای نسیه ترجیح داده بود.

این ماجرا در سنندج، یکی از فرصتهای بدست آمده و نمونه ای کوچک از کم تجربگی، توهم، نداشتن سازمان و عدم آمادگی مردم و نیروهای سیاسی برای ایجاد تغییر و تحول اساسی در زندگی مردم زحمتکش و ستمدیده بود.

واقعیت این است که قیام سال پنجاه و هفت را کارگران آگاه و دیگر اقشار زحمتکش که به منافع طبقاتی خود آگاه باشند شروع نکردند. بنا بر این، آنها با آمادگی و تشکل مناسب جهت به کرسی نشاندن خواسته های بر حق اجتماعی و سیاسی خود به میدان نیامدند. مبداء قیام ایران از حوزه های علمیه قم که مرکز جهل و فساد اجتماعی بود، سازماندهی شده و به راه افتاد. آن مراکز خرافات، بهترین گزینه برای دست به دست کردن قدرت و به قهقرا بردن زندگی مردم سرزمینی ثروتمند و سرشار از منابع طبیعی و انسانی شد. تنها وسیله ای که میتوانست اهداف جنایتکارانه بورژوازی منطقه ای و جهانی را به نحوی مطلوب برآورده سازد، همان واپسگرایی مذهبی بود. نیروهای کمونیست، چپ و مترقی خواسته و یا ناخواسته، بازیچه دست معماران آن حرکت سیاه شدند و در پناه اتوریته معنوی و اجتماعی آن اقشار خوشنام، پایه های ویرانگری جامعه را چه به لحاظ اجتماعی و چه اقتصادی، بنا نهادند. سرکوب گران به محض اینکه نیروی لازم و اعتماد به نفس کافی به دست آوردند، عذر آنها را خواسته و از میدان بدر کردند. نتیجه آن پروسه سیاه و پر از جنایت، کشتار و زندانی کردن صدها هزار تن از بهترین فرزندان آن مملکت و به خاک و خون کشیدن آنان بود.

متاسفانه امروز هم توده های تحت ستم از داشتن تشکل و رهبری انتخابی، آگاه و دوراندیش بی نصیب هستند و شانس اینکه در فردای تغییر و تحولات اجتماعی همان دور باطل تکرار شود، بسیار زیاد است. تنها با اراده جمعی و آگاه گری طبقاتی بر پایه تفکر ماتریالیسم دیالکتیک میتوان به آینده امید داشت و خشتهای اولیه زیربنای یک جامعه آزاد و برابر را گذاشت.

کاوه دوستکامی

۲۹ ژانویه ۲۰۱۷

Kaveh Doostkamis foto.

مطالبی دیگر از همین نویسنده
 
پربیننده ترین
 
 
 
 
   
 
 © 2018 تمام حقوق برای وبسایت اتحاد محفوظ است. info@etehad-k.com