سه شنبه ۰۳ بهمن ۱۳۹۶ , ۲۳:۲۹:۱۹ به وقت تهران
 
خاطرات / کاوە دوستکامی
“ئاویەر”
چهارشنبه, ۸ام دی, ۱۳۹۵

کاوه دوستکامی

نهم شهریور سال ۶۵، پس از پیمودن راهی نسبتا طولانی، برای ادامه فعالیتهای سیاسی – اجتماعی، به اطراف روستای “مه ره بزان” در ضلع غربی شهر سنندج رسیدیم. تیم ما که با عنوان تشکیلاتی ” دسته سازمانده چه م شار” شناخته میشد، در آن مقطع، متشکل از چهار نفر، من (کاوه)، حامد انصاری، رابی فتحی و زنده یاد جبار خسروی (دکتر جمشید) بود.

با وجود تاریکی هوا، از حضور گروه ضربت در داخل روستا آگاهی پیدا کرده و برای پرهیز از درگیری، راه خود را به سوی باغهای روستای “نه وه ره” تغییر دادیم. فاصله آن دو روستا از همدیگر زیاد نیست اما رشته کوه هایی نسبتا مرتفع آنها را از هم جدا میکند.

پاسی از شب گذشته بود که به اطراف روستای “نه وه ره” رسیدیم. دو مقر نیروهای سرکوبگر یکی در داخل روستا و آن دیگری در تپه قلعه معروف “نه وه ره” در روبروی آبادی، قرار داشتند. اضافه بر آن، از طریق مردم با خبر شدیم که یک گروه ضربت که تعدادشان هم زیاد به نظر رسیده بود، به آنجا آمده و مردم را تهدید کرده بودند که ماموریت آنها جستجوی همه باغها و کلبه های اطراف است. با آن ترفند، توانسته بودند که فضایی از رعب و وحشت را در بین مردم بگسترانند. آن شب در برخورد با روستاییان و حتی آنهایی هم که نسبت به بقیه جسورتر بودند، این ترس نمایان بود و آنها از ماندگار شدن ما در خانه و حتی باغهای خود مثل گذشته استقبال نمیکردند. ترس آنها بی دلیل نبود زیرا بارها اتفاق افتاده بود که نیروهای اسلامی در صورت درگیری با پیشمرگان، مردم عادی را هم به گلوله بسته و خانه های آنها را سوزانده و یا بر سرشان ویران کرده بودند.

هوای گرم، خستگی و گرسنگی از طرفی و فضای غیر معمولی که حاکم بود از طرف دیگر، واقعاً نا خوشایند بود اما چاره ای نبود و می بایست آنجا را ترک کنیم. تازه، نگرانی آنها تنها به زندگی خود و خانواده شان محدود نمیشد و سرنوشت ما هم بخشی از آن نگرانی بود. با این وصف، در یکی از خانه باغها استراحت کوتاهی کرده و مورد پذیرایی صمیمانه صاحب باغ که توام با نگرانی و اضطراب بود، قرار گرفتیم.

پس از آن، مسیر قله “ئاویه ر” بزرگ که مشرف بر شهر سنندج است را در پیش گرفته و نزدیکی های صبح به آنجا رسیدیم. چراغهای زیبای چشمک زن شهر سنندج، شهر خاطره ها، شهر حماسه ها، شهر عزیزترینهایی که آرزوی دیدنشان را در دل داشتیم، شهری که ادامه زیستن ما در آن، به جرم دفاع از آزادی، دفاع از حقوق اجتماعی برابر و در یک کلام دفاع از حق داشتن یک زندگی شایان انسانیت، از طرف خدایان سرمایه و گمارده های آنها ممنوع شده بود، تاثیری جادویی داشت.

به هر حال، بر روی قله، اطاقک سنگی کوچکی که به وسیله چوپانها و یا کسانیکه به نحوی در آن بالا مجبور به کار کردن شده بودند، بنا شده بود که میشد داخل آن، ضمن “استراحت”، از گزند آفتاب سوزان هم در امان بود.

هر کدام به نوبت، مسئولیت حفاظت از بقیه را با رعایت مسائل امنیتی و پرهیز از حرکتهای اضافی و بدون جلب توجه کردن، به عهده داشتیم. طلوع آفتاب بر روی آن قله، جلوه خاص خود را دارد و میتوان با توجه به میدان دید وسیع بر افق و رشته کوههای شرق سنندج، لحظه به لحظه، از طلوع خورشید و رنگهای دلفریب آن لذت برد اما در آن دوران، مشکلات، خستگی و غیره امکان لذت بردن از آن همه زیبایی را کاهش میداد.

در آن سالها و با توجه به شرایط جنگی و امنیتی، آمد و رفت مردم شهر به “ئاویه ر” بسیار محدود بود. به ندرت میشد کسی از شهر را در آنجا دید با این حال ساعت حول و حوش نه صبح سر و کله یک آدم نسبتا ورزیده و میانسال که به استوراهای ارتشی بازنشسته شبیه بود، پیدا شد. آن فرد خود را با اسم فامیلی “مقبل”، معرفی کرد و توضیح داد که هفته ای یکبار و در روزهای دوشنبه به “ئاویه ر” می آید. به شکلی محترمانه و غیر مستقیم، از او خواستیم که پیش ما بماند و برای برگشتن به شهر، عجله ای نداشته باشد. آقای مقبل که فردی شوخ طبع، زبان باز و با تجربه بود، خواست ما را قبول کرد و اعتراضی نداشت سپس، با اسم بردن تعدادی از رفقای ما و معرفی آنها به عنوان فامیلهای خود، به تدریج اعتماد ما را جلب کرد.

ساعت ۱۲ ظهر که آفتاب به اوج خود رسیده بود، احساس تشنگی و گرسنگی بیشتر و بیشتر میشد و لازم بود که برای تهیه آب و غذا اقدامی صورت گیرد. این بود که با یک تصمیم ناسنجیده و ساده نگرانه، به آقای مقبل گفتیم که اگر میخواهد، میتواند ما را ترک کرده و به شهر باز گردد. او هم بی درنگ از ما تشکر کرده و تقریبا در حالت دویدن، رو به شهر، سرازیر شد.

نیم ساعت پس از رفتن آن مرد، تصمیم گرفته شد که من و دکتر جمشید به طرف باغی که “بانتا” نام دارد پایین رفته و امکانات مورد نیاز را تهیه کنیم. صاحب باغ کسی به اسم کاک خالد بود. من ایشان را نمیشناختم اما با یکی از پسرانش که شغل بنایی داشت، قبل از قیام سال ۵۷، کار کرده بودم و شاید میشد از آن آشنایی به عنوان وسیله ای در جهت اعتماد کردن کسانی که احتمالا در باغ بودند به ما، موثر باشد.

از کلبه مورد نظر تا “بانتا” راهی پیچ در پیچ بود که از شهر هم به خوبی پیدا بود. من و جمشید که هر کدام یک دست لباس طوسی کردی به تن و یک قبضه کلاشنیکف تاشو با تمام تجهیزات، بر دوش داشتیم، از آن راه پیچ در پیچ به سوی باغ و چشمه زلال آن، براه افتاده و حامد و رابی را در کلبه، تنها گذاشتیم.

پیچ و خمهای راه را با یک احساس جالب و غیر قابل وصف از اینکه با هر قدم در وسط روز به شهر پر از خاطره هایمان نزدیک میشدیم، پشت سر گذاشته و با جمشید که فردی بسیار شوخ طبع، دلسوز، فداکار، با روحیه و یک کمونیست به معنای واقعی بود، شوخی میکردیم و دنیای خودمان را داشتیم. در آخرین پیچها و قبل از رسیدن به راه موربی که به چشمه منتهی میشد، به ناگاه، متوجه نزدیک شدن یک تویوتا لاندکروزر به باغ شدیم. آخرین باری که من از آن باغ عبور کرده بودم، جاده ماشین رو در آنجا نبود و این تغییر خیلی برایم تازگی داشت. به جمشید گفتم که این ماشین دولتی به نظر می آید نظر تو چیه؟ جمشید هم با خونسردی خاص خود جواب داد: نه بابا اینها حتما خانواده ای هستند که برای تفریح به اینجا آمده اند و جالب میشه که آنها را هم از نزدیک ببینیم و اخباری هم از حال و وضع شهر بپرسیم! من مطمئن بودم که مردم عادی لاندکروزر نداشتند. هنوز حرفش تمام نشده بود که لاندکروزر دوم هم با همان شکل و رنگ، به ماشین اول ملحق شد. در ضمیر پاک جمشید آن ماشینها میبایست در خدمت انسانها برای ایجاد شادی و رفاه باشند نه سرکوب و کشتارو شاید همان نگرش بود که جمشید همچنان خوشبین بود و بر تئوری خود اصرار داشت تا اینکه یک مرتبه، همه درهای هر دو ماشین همزمان با هم، باز شده و افراد مسلح موضع گرفته و بعضی از آنها هم به سمت ما، به حرکت در آمدند.

کار درستی که به ذهنمان رسید این بود که به جای دویدن به طرف بالا، به طرف چپ که راحتتر بود، دویده و با استفاده از یک شیار و یا در واقع، موج خفیف کوه، برای مدتی از چشم آنها ناپدید شویم و به آن شکل میتوانستیم از دید آنها خارج شده و آنگاه به طرف کلبه، بالا برویم. آن تاکتیک ساده، بسیار موثر شد و فاصله خود را به دور از مزاحمت، از نیروهای مهاجم بیشتر کرده و سپس در زیر رگبار گلوله های آنها، خود را به روی قله رساندیم. چیزی که جلب توجه میکرد اینکه آنها از همان لحظه های اول، کلبه را هم زیر آتش شدید گرفته بودند.

از اینکه سالم به بالای قله رسیده و همه از سلامتی همدیگر مطمئن شدیم، بسیار شادمان و مسرور بوده و در پوست نمی گنجیدیم. انگار مشکل گرسنگی، تشنگی و گرمای شدید تابستان را، به بایگانی سپرده بودیم و تنها چیزی که اولویت داشت تلاش برای زنده ماندن و ادامه مبارزه بود.

پس از تازه کردن نفسی به مشورت پرداخته و میبایست مسیری درست را انتخاب کنیم. دیگر کاملا مشخص بود که حضور ما لو رفته و مزدوران اسلامی ما را راحت نمیگذارند. یک نظر این بود که با توجه به اشغالی بودن “نه وه ره” و “مه ره بزان” به باغهای روستای “حسن ئاوا” برویم. نظر دیگر هم این بود که هر چند که وضعیت امنیتی “نه وه ره” به لحاظ حضور نیروهای تقویت شده رژیم بد است اما به مراتب از “حسن ئاوا” بهتر است زیرا حد اقل هم مردم مرا میشناختند و هم من باغها و صاحبان آنها را به خوبی میشناختم و این به مراتب، ضریب امنیتی ما را بالا ترمیبرد.

در آن سمت قله کوه که مشرف بر جاده ،حسن ئاوا” به “کانی مشکان” است، متوجه هجوم وسیع صدها نفر از نیروهای اسلامی به طرف همان قله که ما بر آن قرار داشتیم شده و اطمینان حاصل کردیم که آن تجمع نیرو همه جانبه و خطرناک است و باید دقت بیشتری از خود نشان داد. از یکی از باغهای “چارگا” دختر جوانی که متوجه حضور ما شده بود، با سفره ای از نان و غذا و کوزه ای کوچک پر از آب، خود را به ما رساند. در جواب این سوال که چگونه او از حضور ما با خبر شده بود، جواب داد که پسرکی چوپان خبر حضور ما را به او داده بود. ضمن تشکر و قدردانی از زحمت آن انسان فداکار، از ایشان خواهش کردیم که بدون درنگ، به باغ خودشان برگردد اما مگر او گوش شنوا داشت؟! هر چند که احترام خاصی برای ما قائل بود اما در مقابل من ایستاده و میگفت: مگر خون من از خون شما رنگین تر است؟ منهم توضیح دادم که ما از دو طرف در حال محاصره شدن هستیم و هر چهار نفر هم اسلحه داریم و میتوانیم از خود دفاع کنیم اما تو که کاملا بی دفاع بوده و حتی حضورت برای ما میتواند مشکل ساز شود. در نهایت، آن دختر مهربان با نارضایتی و کمی غر و لند ما را بجا گذاشت.

از آمدن آن دو لاندکروزر تا آن موقع، تقریبا دو ساعت گذشته بود. لازم بود که از کوه پایین آمده و قبل از رسیدن نیروهای بیشتر، خود را در جایی مخفی کنیم. درگیری به هیچ وجه به نفع ما نبود و ماجراجویی هم کار عاقلانه ای به نظر نمی رسید. به داخل باغها که رسیدیم، همه با تعجب می پرسیدند” این وسط روز اینجا چکار میکنید؟ چه خبر شده؟ ما هم با اشاره به نیروهایی که در روی قله، مستقر شده بودند، با خنده جواب میدادیم که با برادران سپاه قایم شک بازی میکنیم.

در مسیر عبور زن دایی خون گرم و مهربانم که دیگر در بین ما نیست اما تا ابد جایی در قلب من دارد، بر سر راهم ظاهر شد و با تعجب پرسید چه خبر شده؟ منهم آرام وضعیت را برایش شرح داده و در ضمن اسناد و مدارکی را که داشتیم به زن دایی سپردم و از ایشان خواهش کردم که آن را در جایی مناسب و دور از دسترس، مخفی کند. موقع برگشتن آن را پس میگیرم و گرنه هر موقع که رفقای دیگر کومه له به آنجا آمدند، آن مدارک را به آنها تحویل دهد. بغض گلویش را گرفته بود اما نمیخواست نشان دهد که نگران است. سپس پرسید: میدانید کجا باید مخفی شوید؟ منهم جواب دادم: بله. گفت: به هر حال فلان باغ، جایی مناسب است و کسی هم شک نمیبرد.

ما هم برای سر در گم کردن، مسیر دیگری را رفته و پس از دور شدن از چشم مردم، راهی همان باغی شدیم که زن دایی آدرس آن را داده بود. آن باغ خیلی کوچک اما بسیار مناسب بود. موقعیت آن طوری بود که اصلا مشکوک به نظر نمی آمد و ما میتوانستیم کوههای روبرو و راهی که از دره به ان باغ می آمد را تحت نظر داشته باشیم. از سمت های دیگر هم دشمن مجبور بود بسیار با ما نزدیک شود و گرنه نمی توانستند جای ما را کشف کنند و با توجه به اینکه ما آمادگی کامل داشتیم، اولین ضربه را ما به آنها میزدیم. محل اختفای ما را چند درخت محدود و از جمله درخت گلابی احاطه کرده بود و با وزیدن باد هر آز چند گاهی چند گلابی از درخت می افتادند اما تنها آن گلابیهایی مفید بودند که در دسترس قرار میگرفتند چونکه امکان تحرک و جابجایی نداشتیم.

نیروهای رژیم هر دو طرف آن دره بزرگ را به کنترل خود در آورده و بر روی هر تپه، نیروهای خود را مستقر کرده بودند. همانطور که اشاره شد، ما بخشی از تحرکات آنها را زیر نظر داشتیم. آنها دقیقا در صحبت با مردم، تعداد و اسم هر کدام از ما را به درستی گفته بودند. شاید بهترین دلیلی که آقای مقبل گزارش ما را داده بود همان مسئله باشد.

حدود ساعت ۷ بعد از ظهر بدون دست آوردی خاص، آنها مجبور شدند که آرام آرام نیروهای خود را پس بکشند. برای نیروهای پارتیزان که معمولا غافلگیری، سرعت و اختفا، رکن های اصلی تاکتیک به حساب می آیند، شب معنای دیگری غیر از سیاهی دارد. آن غروب هم برای ما نه غروبی دلگیر بلکه نویدی از روشنایی بود.

هوا که تاریک شد از مخفیگاه خارج شده و به طرف باغ زن دایی براه افتادیم. باغ دایی دیگر من در طرف راست جاده و قبل از رسیدن به باغ ایشان بود. برای خوردن خیار و دیگر میوه های خوشمزه باغ دایی، از جاده پایین رفته و سرگرم پذیرایی از خود و بدون حضور صاحب باغ شدیم. در آن فاصله کوتاه، یک تیم سه و یا چهار نفره در خلاف مسیر ما از همان جاده ای که از آن خارج شده بودیم رد میشوند و نه ما و نه آنها هیچکدام متوجه حضور دیگری نمیشویم.

با چند ضربه کوچک درب کلبه زن دایی را به صدا در آوردم. ایشان هم به محض شنیدن صدای در شروع به داد و فغان کرد و پرسید: آخه از جان من و این بچه های قد و نیم قد توی این شب تاریک چه میخواهید؟ یک دسته می آید و یک دسته دیگر میرود. خجالت بکشید و گورتان را از اینجا گم کنید! منهم آرام گفتم “خالوژن” چی شده خیلی عصبانی هستی؟ فوری صدای مرا شناخت و گفت عزیزانم شما هستید؟ و فوری در را باز کرد و گفت همین الآن یک گروه از آنها از اینجا رفتند، مگر آنها را ندیدید؟ ما هم جریان خیار دزدی از دایی و از جاده خارج شدن را برایش تعریف کردیم. زن دایی که آدمی بسیار با تجربه و رنج کشیده بود، به سرعت چایی و کمی غذا را آماده کرد اما قبل از سرو کردن آن، صداهای مشکوک در فاصله ای نه چندان دور از کلبه، نظر همه را به خود جلب کرده و پس از خداحافظی از ایشان با توجه به اینکه به هیچ وجه نمیخواستیم که برای آن انسانهای پاک و بی ریا مشکلی پیش آید، از آنجا بیرون آمده و به سرعت و بدون سر و صدا، به طرف رشته کوه روبروی کلبه که به قله “ئاویه ر” منتهی میشد، حرکت کردیم. صدا ی پا و تجهیزات نظامی یک گروه از نیروهای رژیم که در مسیر جاده به طرف “نه وه ره” حرکت میکردند، به گوش میرسید.

در دامنه کوه، جمشید گفت: کمی صبر کنید ببینم میتوانم دندانم را پیدا کنم؟ آخر یکی از دندانهای جلو جمشید مصنوعی بود و در آن هنگام شب، از دهنش پایین افتاده بود. هر چه در تاریکی گشتیم موفق به پیدا کردن دندان جمشید نشدیم. شاید اگر از نور چراغ قوه استفاده میکردیم، شانسی برای بازیابی آن بود اما فاصله چندانی با نیروهای سرکوبگر نداشتیم و استفاده از هر نوری مساوی با دردسر بود. وقتی تقریبا از پیدا کردن آن دندان نا امید شده بودیم، جمشید گفت: عیب ندارد بعدا بر میگردیم و پیداش میکنیم. خودم میدونم کجا افتاده. منهم پرسیدم کجا؟ جواب داد: نزدیک یک بوته “گه و ن” افتاده است. مشکل این بود که تمامی سطح آن رشته کوه از بوته های خارداری که از یک نوع آن کتیرا میگیرند و به زبان کردی “گه ون” نامیده میشود، پوشیده شده بود. “البته آن دندان هیچ وقت پیدا نشد و سال بعد تا زمانی که جمشید در یک درگیری جانش را از دست داد، جای آن دندان هنوز خالی مانده بود.”

خستگی و گرسنگی واقعاً دیگر اثر خود را بدون تعارف نشان میداد و میبایست چاره ای اندیشد و از آن منطقه و شرایط، دور شد. حامد و رابی پیشنهاد کردند که به داخل شهر برویم. این پیشنهاد هر چند خالی از ریسک نبود اما منطقی به نظر میرسید چون بنا به گفته ای معروف، بغل گوش دشمن، امن ترین مکان است.

بنا بر این، به طرف شهر و خانه ای که حامد و رابی با صاحب آن آشنایی داشتند، براه افتادیم. امیدوار بودیم در صورت رضایت صاحب خانه، یکی دو روز در آنجا استراحت کنیم. صاحب خانه و همسرش که بسیار مهربان، صمیمی و جا افتاده به نظر میرسیدند، از دیدن ما و بخصوص از دیدن حامد و رابی، خوشحال شده و بدون کمترین تامل، ما را به داخل هدایت کردند. حال و ظاهر ما گویا تر از آن بود که احتیاجی به سوال کردن برای پذیرایی داشته باشد.

بعد از صرف غذا و نوشیدن چایی، حامد و رابی را در یک اتاق و من و جمشید را هم در اتاقی دیگر جای دادند. بعد از مدتها خستگی و افت و خیزهای آن چند روز، خوابیدن در رختخواب تمیز با آن ملحفه های سفید خیلی بیشتر از آن چیزی بود که میشد آرزویش را کرد.

فکر کنم آن شب به جای خوابیدن واقعاً بیهوش شدیم. صبح موقع بیدار شدن و احساس آرامش، رژه رفتن موجوداتی با اندازه ها و رنگهای مختلف بر روی ملحفه های سفید، نظر من و جمشید را به خود جلب کرد. درست میدیدم، شپشهای خوشگل هم به نوعی، در حال جشن گرفتن بودند! از اینکه صاحب خانه آن همه شپش را ببیند برایمان خجالت آور بود و می بایست چاره ای می اندیشیدیم. خوشبختانه همیشه چسب نواری را به همراه داشتیم و تقریبا همه آن موجودات بیگناه را قبل از مشاهده صاحب خانه، به اسارت در آورده و از آنجا دور کردیم.

پس از صرف صبحانه، حامد و جمشید به حمام رفته و رابی که لباسهای زنانه به تن داشت و منهم که یک شلوار کردی و پیراهن به تن داشتم، نشسته بودیم و حرف میزدیم که به ناگاه، یک پاسدار که لباسهای مرتب و ریش آنکادر شده و منظم داشت، داخل اتاق آمد و با ما دست داد و احوالپرسی کرد و پس از کمی نشستن، به صورتی کاملا طبیعی، از ما خداحافظی کرد و رفت. آمدن ان پاسدار و در ان شرایط ما را واقعا غافلگیر کرد. لازم به توضیح است که ما تمامی تجهیزات خود را پنهان کرده بودیم به طوری که در صورت آمدن مهمان و غیره، همه چیز حالت عادی داشته باشد. پس از رفتن آن پاسدار، صاحب خانه وارد شد و از ایشان پرسیدیم: این دیگر کی بود؟ جواب داد: این آقا یکی از مسئولان رده بالای سپاه پاسداران است و از آن تیپهای کله خشک و ایدئولوژیک است که در جهت پیشبرد سیاستهای دینی و حکومتی، حتی به نزدیکترین افراد خانواده خودش هم رحم نمیکند! خب چرا قبلش به ما خبر ندادی؟ آن مرد مهربان با خونسردی کامل: مشکلی نیست، خانه است دیگه، “مهمان” می آید و می رود! سپس ادامه داد که آن پاسدار، شوهر یکی از فامیلهای آنهاست و به صورت سر زده و اتفاقی به آنجا سر کشیده و اصلا هم حضور ما برایش شک برانگیز نبوده است.

خلاصه، دو روز را در آن منزل پر از صفا و صمیمیت گذرانده و به معنی واقعی رفع خستگی کردیم و سپس برای ادامه کار و فعالیتهای خود از شهر بیرون رفته و راهی کوهستان و مناطق محل ماموریت خود شدیم.

کاوه دوستکامی

٢٧دسامبر ۲۰۱۶

Kaveh Doostkamis foto.

مطالبی دیگر از همین نویسنده
 
پربیننده ترین
 
 
 
 
   
 
 © 2018 تمام حقوق برای وبسایت اتحاد محفوظ است. info@etehad-k.com