دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶ , ۰۵:۲۴:۰۷ به وقت تهران
 
خاطرات / کاوە دوستکامی / مقالات
روزهایی پر ماجرا
دوشنبه, ۳ام آبان, ۱۳۹۵

تابستان سال شصت و شش، واحد شهری کومه له که رفیق جانباخته اشرف قدرجو(جلال رزمنده) مسئولیت آن را به عهده داشت، ضربه خورده و تعدادی از رفقای آن واحد، دستگیر و تعدادی هم جانشان را از دست داده بودند. بنا به وضعیت امنیتی پیش آمده، لازم بود که هر چه سریعتر جلال رزمنده از شهر خارج شده و به دیگر رفقا که در اطراف سنندج حضور داشتند، بپیوندد به همین خاطر به من و دو نفر دیگر از رفقای دسته سازمانده، حامد انصاری و بهروز صادقی (باوه ریز) که محل فعالیت مان روستاهای اطراف شهر سنندج بود، ماموریت داده شد که با جلال ارتباط برقرار کرده و او را همراه خود، به دیگر واحدهای گردان شوان ملحق کنیم.

قرار بود پس از تاریک شدن هوا، از روستای “قه ره یان” که امروز بخشی از شهر سنندج است، راه افتاده و از جاده سنندج-کامیاران عبور کرده و خود را به روستای “دگه ران” که در نزدیکی بیمارستان دویست تخت و خوابی سنندج واقع شده بود، برسانیم. دو طرف جاده از منطقه “دانشگاه کردستان” تا روستای “گریزه” با انواع موانع از جمله، پمپ بنزین و کارخانه برق که طرف نیروهای سرکوب گر محافظت میشدند، زندان مخصوص نیروهای خودی سپاه پاسداران، دیوار، نرده، سیم خاردار و غیره محصور شده بود و گذشتن از جاده آنهم برای تیمهای چند نفره مسلح، کار ساده ای نبود. با توجه به وضعیت نظامی و امنیتی منطقه، میبایست با آمادگی و هشیاری کامل از جاده عبور کنیم. البته این بار اول نبود و ما تجربه کافی داشتیم. موقعیت ما نسبت به سطح جاده پایینتر بود و نور ضعیف افق کمک میکرد که تحرک احتمالی افراد را ببینیم. همینطور هم شد زیرا هر چند نیروهای دشمن در جاهایی ثابت قرار گرفته بودند و جنب و جوشهای کندی داشتند، با این حال توانستیم متوجه کمین گذاری آنها شویم. با توجه به اهمیت ماموریت، به هیچ وجه قصد درگیر شدن را نداشتیم هر چند که میشد به صورت غافلگیرانه به آنها ضربه زد با این وصف، آرام و بی سر و صدا، کمین را دور زده و از جاده عبور کرده و خود را به مقصد رساندیم.
بر خلاف بیشتر روستاها در کردستان، در آن زمان، آبادی “دگه ران” برق داشت و نور تیرهای چراغ برق، کوچه ها را روشن میکرد و تردد آدمها در کوچه های آبادی، از پنجره خانه ها و یا پشت بام آنها بخوبی آشکار بود. با این حال خود را به داخل روستا رسانده و از کنار دیوارها، طول کوچه اصلی را طی کرده و به جلو درخانه ای رسیدیم. تصمیم داشتیم که تا غروب روز بعد در یکی از آن خانه ها، در صورت اجازه صاحبخانه، ماندگار شویم و شب بعد، ماموریت مان را ادامه دهیم. کنار دروازه حیاط آن خانه، یک ماشین ماسه خالی کرده بودند و میشد از روی آن، به داخل خانه دید زد. من هم روی ماسه انباشته شده رفته و دیدم که آن خانه خیلی شلوغ است. با توجه به شلوغی خانه و نامشخص بودن ترکیب جمعیت، به هیچ وجه مکان مناسبی برای ماندن نبود. پس از آن، نزد دو رفیق دیگر برگشته و جریان را توضیح دادم.
پنجاه متر آنطرف تر، خانه ای را انتخاب کرده و به آرامی زنگ در را به صدا در آورده و منتظر باز شدن در شدیم. صاحبخانه فورا در را باز کرد و به ما اجازه داخل شدن داد. پس از بستن در، آن مرد برای روشن شدن هویت واقعی ما، سوالاتی را طرح کرد که بداند ما کی هستیم و چی میخواهیم. ما هم با مهربانی و آرامش، خود را معرفی کرده و پس از مطمئن کردنش که پیش مرگ کومه له هستیم، نیازمان را با او در میان گذاشتیم و او بی درنگ ما را به داخل خانه هدایت کرد و پس از خوش آمد گویی، بقیه افراد خانواده هم با مهربانی و صمیمیت، پذیرایی از ما را آغاز کردند.
تا پاسی از شب، با آن خانواده مهربان به بحث و گفتگو در باره مسائل سیاسی و اجتماعی روز پرداخته و به سوالات آنها در حد توان، پاسخ میدادیم و به آن شکل، شب خوب و به یاد ماندنی را سپری کردیم.
روز بعد صبحانه را آماده کرده و منتظر بیدار شدن مان بودند. آنها خستگی ما را تشخیص داده و ترجیح داده بودند که خودمان بیدار شویم. قبل از بیدار شدن، گروه ضربت که از پاسداران، بسیجی ها و افراد مزدور محلی که اصطلاحا آنها را ” جاش ” می نامیدند، از پشت بام خانه ها پایین آمده و همراه با بقیه که در چند خانه حضور داشتند، در کوچه اصلی تجمع کرده و سپس روستا را ترک کرده بودند. صاحب خانه همه ماجرا و حضور نیروهای اسلامی را در شب قبل و هنگام ورود ما را برای خودمان تعریف کرد و تعجبش از آن بود که چطور میشود از میان آن همه جمعیت رد شد بدون آنکه آنها متوجه حضور ما بشوند! البته خودمانیم، ما هم خیلی تعجب کرده بودیم به ویژه آنکه شلوغی داخل همان خانه ای که ماشین ماسه را جلو در آن خالی کرده بودند، چیزی غیر از حضور نیروهای گروه ضربت در آنجا نبود. حدس میزنم که آنها به احتمال زیاد ما را از پشت بامها دیده بودند و چون در مغزشان نمی گنجید که به سادگی و بی پروا به آن روستا مراجعه کنیم، ما را با تیمی از افراد خودشان، اشتباه گرفته بودند.
شایع بود که مسئول پایگاه “دگه ران” دلباخته دختر بزرگ صاحب خانه ای بود که ما در آنجا بودیم و شاید به آن دلیل، ارادت خاصی نسبت به آنها داشته و مزاحمت زیادی برایشان ایجاد نمیکرد. همان دختر مورد نظر مسئول پایگاه، توجه ویژه ای نسبت به ما از خود نشان میداد و نتیجه آن علاقه، گرفتن یک جفت جوراب و یک دستمال ابریشم برای هر نفر به عنوان هدیه بود. آن هدیه ها واقعاً بجا بودند زیرا با توجه به راهپیمایی های طولانی و همیشگی، جورابها سریع پاره میشدند و دسترسی به جوراب های خوب هم در کوه و روستاهای محل تردد، ساده نبود. دستمال ابریشم هم ویژگیهای خود را داشت چون سبک و نرم بود و میشد آن را هم به عنوان حوله استفاده کرد و هم موقع خواب، صورت را با آن پوشاند. تازه، شستن و خشک کردنش هم بسیار ساده و سریع بود. در هر صورت، نیاز آن دختر جوان هرچه که بود برای ما فرقی نمیکرد چون از طرفی فکر کردن به مسئله عشق و عاشقی با شرایطی که داشتیم، مشکل بود و از طرف دیگر عنصر اعتماد در جهت فعالیت در مناطق اشغالی، بسیار حیاتی و تعیین کننده بود زیرا اطمینان و اعتماد پوشش امنیتی بسیار با ارزشی بود که ادامه کاری ما را در مبارزه، تضمین میکرد. تازه بنا به تعهدات اخلاقی و اجتماعی، معمولا برخورد اکثریت رفقای ما با خانواده ها، درست مانند برخورد به اعضای خانواده خودمان بود و گرنه چطور صاحب خانه ها میتوانستند زن و بچه خود را نزد ما که پسران و دختران جوانی بودیم تنها گذاشته و بدون دغدغه و دور از خانه و کاشانه خود، به کار و فعالیتهای روزمره بپردازند.
آن روز را با آرامش سپری کرده و ضمن قدردانی از آن همه محبت و از خود گذشتگی افراد آن خانواده، از آنجا حرکت کرده و پس از انجام ماموریت، خود را به رفقای گردان شوان رساندیم.
دو شب قبل از رسیدن ما به گردان شوان اتفاق ناگواری برای آنها در نزدیکی روستای “قشلاق” افتاده بود و در نتیجه، یکی از رفقا به اسم شریف کریمیان (شه ریف تیر گه ران) جان خود را از دست داده و رفیقی دیگر به اسم جمال رضایی (جه واد باوه ریز) به شدت زخمی شده بود. ماجرا از این قرار بود که آن واحد قصد رفتن به خانه باغی در همان نزدیکی را داشته و قبل از رفتن، فرمانده واحد جواد و شریف را به عنوان ضد کمین به آنجا میفرستند. آن دو رفیق وقتی که به نزدیکی خانه باغ میرسند، متوجه حضور دشمن در آنجا و کمین گذاری آنها در پشت بام خانه شده و تلاش میکنند تا حد ممکن و بدون سر و صدا، اطلاعات لازم را بدست آورند. با توجه به رعایت نکات ایمنی، برگشتن آن دو رفیق کمی طول میکشد. از آن طرف، رفیق فرمانده بی صبری به خرج داده و از یک رفیق دیگر میخواهد که همراه او به دنبال جواد و شریف به سوی آن خانه باغ حرکت کنند. موقع نزدیک شدن، آنها هم حضور دشمن را در آنجا احساس کرده و در آن تاریکی شب به ناگاه متوجه نزدیک شدن دو نفر مسلح میشوند و سریعا واکنش نشان داده و از فاصله نزدیک آنها را به رگبار میبندند اما متاسفانه آن دو نفر نه از افراد دشمن بلکه رفقا جواد و شریف بودند. همانطور که ذکر شد شریف در دم جان می بازد و جواد هم دست چپ و پای راستش گلوله خورده و به شدت زخمی و دچار شکستگی استخوانهای دست و پا میشود.
وقتی که به آنها رسیدیم، از آن حادثه ناگوار و ناخواسته باخبر شده و بسیار متاسف شدیم زیرا آن دو رفیق جزو رفقای آبدیده، با تجربه و معتقد به رهایی کارگران و زحمتکشان بودند و از دست دادن آنها ضایعه ای بسیار بزرگ و جبران ناپذیر بود و هر کسی نمیتوانست جای خالی آن رفقای دلیر و انسان دوست را به سادگی پر کند.
عصر همان روز، به من و سه نفر دیگر از رفقا علی قادری (دکتر حه مه عه لی)، شمی هدایتی و یک نفر دیگر که اسمش را فراموش کرده ام، ماموریت داده شد تا جواد را که قادر به حرکت نبود با رعایت حداکثر مسائل امنیتی، به محلی منتقل کرده و در آنجا منتظر کمک تیمی از رفقای داخل شهر شویم. قرار بود آنها جواد را جهت معالجه و مراقبتهای پزشکی که ما در محل امکان آن را نداشتیم، همراه خود، به شهر ببرند.
قبل از تاریک شدن هوا با همراهی یک پزشکیار، جواد را با خود برده و در مسیر جاده اصلی سنندج- همدان و در نزدیکی مقر نیروهای دشمن در مکانی مخفی شده و منتظر رسیدن رفقای شهر شدیم. روز قبل، پزشکیار واحد، دست و پای جواد را گچ گرفته بود و عملا او امکان هیچ حرکتی را نداشت اما با آن وجود از روحیه بسیار عالی برخوردار بود و خود را شاد و خندان نشان میداد. قبل از آمدن رفقا، می گفت: دوست ندارم زنده به دست دشمن بیفتم و میگفت که از اسیر شدن به دست جلادان سیاه دل اسلامی متنفّر است و به همان خاطر از ما خواست که یک اسلحه کمری را به او بدهیم که در صورت لزوم از آن استفاده کند و ما هم با کمال میل خواسته اش را برآورده کرده و اسلحه ای را در اختیارش گذاشتیم.
صاحبان مکانی که در آنجا مخفی شده بودیم، افرادی تازه به دوران رسیده بودند. طرز ظاهر شدن و برخوردهای آنها برای ما خیلی جالب نبود بخصوص اینکه آنها خود را “انسان گرا”، “مبارز” و غیره قلمداد میکردند اما به روشنی نمایان بود که حرفها و عملکرد آنها خوانایی چندانی با هم نداشتند. تا آنجایی که ما فهمیدیم، آنها به صورت سر زده به آنجا آمده و از حضور ما، یکه خورده و کمی هم دستپاچه به نظر می رسیدند و به بهانه های مختلف سعی میکردند که هر چه زودتر از آنجا دور شوند.
ساعت حدود چهار بعد از ظهر، یک ماشین سواری به محوطه پشت ساختمان محل حضور ما رسید. دو سرنشین آن پیکان، یکی کمال اسماعیلی (دکتر رحمت ) و دیگری، راننده ای خونسرد و جسور از تشکیلات مخفی بود. کاری که رحمت و آن رفیق دیگر قرار بود انجام دهند، در ساده ترین حالت، بازی کردن با زندگی بود اما مگر دکتر رحمت بیدی بود که با آن بادها بلرزد؟ بر عکس، حالت رحمت طوری بود که انگار او امکانات رفتن به یک پیک نیک در پارک شهر را آماده میکرد و همه چیز در امن و امان بود. روحیه بالا، صمیمیت، و عزم و اراده آن انسان والا، بر همه ما، تاثیر مثبت میگذاشت.
جواد را که به سختی میتوانست بنشیند، به داخل ماشین هدایت کرده و او را در صندلی عقب جای دادیم طوری که مثل یک مسافر عادی به نظر برسد. رحمت هم تفنگ و حمایل خودش را با تفنگ و حمایل من که کمی مرتب تر و بهتر بود عوض کرده و در صندلی جلو به شکلی نشسته بود که در صورت لو رفتن، با دشمن مقابله کرده و تا آنجاییکه مقدور بود از دستگیر شدن پرهیز کرده و از دست آنها بگریزند. پس از آنکه همه چیز مهیا شد، راننده با خونسردی پشت فرمان نشسته و به همراه رحمت و جواد به طرف جاده اصلی که از پلیس راه میگذشت، حرکت کردند.
متاسفانه پس از مدتی کوتاه محل اختفای جواد در داخل شهر لو رفته و او غافلگیر شده و زنده و زخمی دستگیر میشود. او در اسارت هم با توجه به شکنجه های طاقت فرسای نیروهای اسلامی داعشی حاکم بر ایران، که از هیچ قساوت و جنایتی رویگردان نیستند، درست همچون میدانهای نبرد رو در رو با دشمن تا دندان مسلح، جسارت و توانایی خود را در ایستادگی و مقاومت در برابر آن خونخواران ددمنش، به نمایش گذاشته و داغ تسلیم را بر دل سیاه آنها میگذارد. جواد در بین هم بندیهای خود، به مظهر مقاومت و پایداری تبدیل شده و مورد اعتماد و احترام خاصی از طرف آنها بود. گویا هر از چند گاهی و به مناسبتهای گوناگون، نغمه ای دلنشین هم برای آنها می خواند. یکی از زندانیان همبند جواد تعریف میکرد: زمانی که دژخیمان میخواستند او را برای اجرای حکم اعدام از بند زندان به بیرون هدایت کنند، همه زندانیان بر سر راه جواد صف کشیده و او را یکی پس از دیگری بغل نموده و با چشمانی پر از اشک با او وداع میکردند. آن صحنه پر از احساس باعث شده بود که گذشتن جواد از یک راهرو داخل زندان، حدود دو ساعت به طول بیانجامد. آخرین لحظه زندگی پربار آن انسان مبارز به میدان دیگری برای تاثیر گذاری و مبارزه علیه ستم، تبدیل شده و نام خود را در بین مبارزین هم بند و تمامی آنهایی که به راهی که جواد در بر گرفته بود اعتقاد داشتند، جاودانه کرد.

کاوه دوستکامی
۲۳ اکتبر ۲۰۱۶

مطالبی دیگر از همین نویسنده
 
پربیننده ترین
 
 
 
 
   
 
 © 2017 تمام حقوق برای وبسایت اتحاد محفوظ است. info@etehad-k.com